هرچند نگارنده این یادداشت، در عنفوان جوانی ـ چون کثیری از نیروهای انقلاب ـ همه کتابهای مرحوم دکتر علی شریعتی را به تناوب، از روی تأمل و تورق خوانده است، اما هرگز شریعتی و امثالهم در ذهن و زبانش به مثابه یک مرجع نمایان نشده است؛ چرا اینکه مقام تفکر با مقام اتوریته سازی(!) در تهافت آشکار میباشد. شریعتی جوانمرگ شد و با عمری کمتر از ۴۴ سال، انبوهی از مباحث گفته یا ناگفته شده خود را، برای ما یادگار گذاشت! به تعبیر نظامی:
به حکم آنکه آن کم زندگانی
چو گل بر باد باشد روز جوانی
از شریعتی، نوشتن کاری بهغایت دشوار است. او یک روشنفکر و روشنگر بود و آنچه خوبان همه داشتند، او یکتنه عرضه مینمود. وی در حوزههای متفاوت علوم انسانی "اسلامیات"، "اجتماعیات" و "کویریات" درباره مذهب (و ایده بازگشت به خویش) درخصوص دموکراسی (و انحاء آن) و همینطور پیرامون مارکسیسم، سوسیالیسم، عرفان و ... به اظهار نظر پرداخته است. بازار سرد و پرخمود جامعهشناسی در ایران، با تحرکات فکری شریعتی گرم و فعال گشت که تحقیقاً این خود نکته مهم و مثبتی در کارنامه کامیاب اوست. البته بهعلت شرایط انسانی و تب و تاب مسائل اجتماعی، همه اقوال وی از تعمق و پختگی نیست و گاه در اصالت اندیشه و در قوت برهان او میتوان به نحو جدی تشکیک وارد نمود!
پارهای از تناقضات و مباحثات شالوده شکنانه شریعتی در واکنشِ رادیکال به او موجی از مخالفت و نفرت را برانگیخت، بهنحوی که دو گروه موافق و مخالف افکار او بهروی هم خنجر کشیده و گلوی هم را دریدند! اما در عین حال، نسلِ انقلاب در گستره کلام و پهنای جهان یوتوپیک این آموزگار انقلاب، بیتأثیر باقی مانده است. "حضور نادیدنی و غائب همیشه حاضر" تعبیری است که میشل فوکو ـ فیلسوف معروف فرانسه ـ برای علی شریعتی برگزیده است. اگر سئوال شود که در همه این فراز و فرودها، رمز حضور و تداوم این متفکر دلسوخته چه بوده است، باید گفت که اساساً، دوام و قوام یک گفتمان در گروِ سه مؤلفه بنیادین است که عبارتاند از: "آموزههای ادراکی"، "نظام ارزشگذاری" و "قدرت برانگیختنِ مخاطب"، که البته شریعتی از این مؤلفهها با اتصاف به صفاتی چون دلیری و دردمندی و هنرمندی، برخوردار بوده است.
اینجا باید اعتراف نمود که هنوز ما توان و لیاقت یک بررسی جدی بر دیدگاههای شریعتی را از خود نشان ندادهایم! اساساً در مواجهه کنونی ما با شریعتی میتوان گفت سه نظر شایع وجود دارد:
نظر اول: همه افکار او برگرفتنی است.
نظر دوم: همه آراء او فرو نهادنی است.
نظر سوم: همه اقوال او را باید بهدست عقلانیت انتقادی و فلسفه تحلیلی سپرد.
بیتردید، دفاع یا تخطئه مطلق از یک اندیشه، رهاوردی جز جزمیت به همراه ندارد. جزمیت در دو سوی اثبات و انکار، باعث آن میشود که آن اندیشه چون شَبَح بر ما جلوه کند! نقد متفکر تضعیف و تخریب او نیست، بلکه عین حرمت نهادن و حق گزاری درخصوص تفکر اوست. متفکران، معصوم و مطلق نیستند، لذا به اصناف اشتباه آلودهاند. آنان را باید دوست داشت، اما حقیقت را از آنان بیشتر. به تعبیر حافظ:
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد و یاران را چه شد؟
استاد دانشگاه