در بیست و سوم فروردین سال 1318 شمسی در اوج دیکتاتوری حکومت رضا شاه، چشم به جهان گشود. هفتمین فرزند خانواده سرشناس و خوشنام لاهیجان بود. از همان کودکی حرکات و رفتارش با همسالان خود فرق داشت. آشنایی من با او در سنین نوجوانی و در سالی که من دانشآموز دبیرستان دولتی ایرانشهر لاهیجان در سالهای تحصیلی 1335-1334 بودم، آغاز شد... از معدود دانشآموزانی بود که به کتاب و شعر و ادبیات و مسائل اجتماعی علاقه ویژهای داشت. نکته جالب اینکه، ما دو نفر از همان آغاز آشنایی، از نظر عقیدتی در دو قطب متضاد بودیم: او عقیده "چپ" که در آن زمان از آنِ هواداران حزب توده بود، داشت و من هوادار جبهه ملی و دکتر مصدق بودم، ولی این اختلاف پایگاه اندیشه ما، هیچ تأثیری در دوستی ما نداشت و ما به شکلی که برای هردوی ما آموزنده بود، عقاید و افکار همدیگر را محترم میشمردیم! اولین بار در سال 1335 شمسی بهدنبال کشف یک شاخه فعال حزب توده در لاهیجان، روزی از کلاس درس او را به دفتر مدرسه خواستند و از آنجا به شهربانی لاهیجان بردند و سپس به زندان پادگان (سربازخانه رشت) تحویل دادند... من سرگرم نوشتن یادداشتی با عنوان "زندهیاد حسن ضیاء ظریفی به روایتی که تا کنون جایی نخواندهاید!" هستم که در آن، از این دوره از زندگی او و خاطراتی که با هم داشتیم، سخن رفته است. زندهیاد حسن ضیاء ظریفی در سال 1338 شمسی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در رشته علوم سیاسی قبول شد و در سال 1342 شمسی به خدمت سربازی رفت و از آنجا که در سابقهاش، فعالیتهای سیاسی ثبت شده بود، او را از درجه افسری محروم و تا پایان سربازی، به قول معروف سرباز صفر باقی ماند! در تاریخ چهارم تیر سال 1346 پروانه وکالت او از سوی کانون وکلای دادگستری ایران به شماره 1113 صادر شد. روی آوردن حسن به روش مبارزه مسلحانه که منجر به همکاری او با بیژن جزنی که در سالهای فعالیت دانشجویی دانشگاه تهران (1341-1339) با هم آشنا شده بودند، شد. در نتیجه در بهمن سال 1346 شمسی همراه 14 تن از اعضای گروه دستگیر و محاکمه میشود و دادستان در آغاز برای همه تقاضای اعدام میکند، اما بر اثر فشار افکار عمومی جهان، سرانجام در یک محاکمه فرمایشی، حسن و بیژن چزنی هریک به پانزده سال حبس و دیگران از ده تا سه سال حبس محکوم و در زندان قصر زندانی میشوند. حسن در ماه بهمن سال 1349 شمسی به زندان رشت منتقل میشود. هنگامی که از انتقال او به زندان رشت مطلع شدم، خیلی میل داشتم به ملاقاتش بروم. اما چون من هم کارنامه خوبی نداشتم و در آن زمان در درمانگاه بیمههای اجتماعی کارگران در رشت به طبابت مشغول بودم، این نگرانی را داشتم که ثبت شدن نام من در دفتر ملاقات با او، برای من مشکلآفرین شود. به او چگونگی امر را خبر دادم و او برای من پیغام داد که اگر فلان روز به ملاقات من بیایی و به مأمور مربوطه که با من آشناست، بگویی که اسمت را در لیست ملاقاتکنندگان من ثبت نکند، او این کار را خواهد کرد. این بود که در روز تعیین شده به ملاقاتش رفتم. قریب به هفت سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. وقتی به هم رسیدیم، بگدیگر را در آغوش گرفتیم و ... اولین چیزی که به من گفت، این بود: "بهمن! خوب وقتی به ملاقات من آمدهای. این روزها من بهشدت از همه طرف، از جمله برادرم دکتر تحت فشار هستم که تقاضای عفو کنم! ولی به آنها بهشدت اعتراض کردم و الآن به تو میگویم من هیچگاه زیر هیچ نامهای را که تقاضای عفو کردن باشد، امضاء نخواهم کرد. اگر روزی چنین نامهای از من انتشار یافت، بدان ماجرای مهندس شرمینی برای من تکرار شده و آن نوشته اصالت ندارد"، و تأکید میکرد که تو باید این را بدانی و در صورت لزوم منعکس کنی! مطلب دیگری که آن روز برای من تعریف کرد، این بود که: "مرتباً تیمسار رئیس شهربانی به من فشار میآورد که من در مراسم صبحگاه زندان هر روز حاضر شوم و به جان شاهنشاه دعا کنم! من در پاسخ او گفتم: مرا به جرم اینکه به جان شاه دعا نکردم، اینجا آوردهاند! این چه تقاضایی است که از من دارید؟!" طولی نکشید که بهدنبال واقعه سیاهکل، به حسن این اتهام را بستند که در ایجاد آن از داخل زندان نقش داشته است! این بود که مجدداً او را محاکمه و به اعدام محکوم کردند. اما اعتراض جهانی سبب شد رأی اعدام به حبس ابد تغییر داده شود. ولی این ظاهر قضیه بود و روند حوادث طوری بود که میبایست حسن اعدام شود! آخرین بار در 25 بهمن سال 1353 برادرش دکتر با او در زندان ملاقات مینماید و حسن در این ملاقات بهشدت از وضع زندانیان اظهار نگرانی میکند و میگوید: "شرایط هر روز برای ما سخت و سختتر میشود." در ایام نوروز 1354 اجازه ملاقات با خانوادهاش را هم ندادند! معاون وقت ساواک به خانوادهاش که تقاضای ملاقات با او کرده بودند، گفت: "پس از یک خانهتکانی، اجازه ملاقات خواهم داد!" آری، این خانهتکانی به شکلی ناجوانمردانه در سپیدهدم روز سیام فروردین سال 1354 برای حسن و نه تن دیگر از همرزمان او با یک توطئه از پیش طرحریزی شده و اینکه زندانیان درحال انتقال از زندان، قصد فرار داشتند، با بستن رگبار بهسوی آنها عملی شد و همان روز اجساد آنها را به بیمارستان 501 ارتش بردند و پزشک قانونی را برای تهیه گزارش به بیمارستان فرا خواندند و سپس در روز سی و یکم فروردین ماه آنها را به بهشت زهرا بردند و در قطعه 237 در ردیف 119 در کنار هم به خاک سپردند! آری، حسن در 23 فروردین ماه چشم به جهان گشود و در سیام فروردین ماه، جاودانه شد. روانش شاد و یادش گرامی باد.
منجمی: مردان مرد چون چون در میگذرند؛ نمیمیرند، بلکه خورشید وجودشان در افقی والاتر و برتر طلوع میکند. بهعنوان یک لاهیجانی ـ و صد البته نسبت فامیلی که مفتخرم ایشان پسرعمه پدر مرحومم بودند ـ هر بار که به نام این اسطوره برمیخورم، سراسر وجودم از غرور و افتخار پر میشود. کاشکی مسئولان فعلی شهر که برای هر رویداد سخیفی، هزاران تومان صرف نصب بنرهای رنگارنگ میکنند، لااقل با تملک و تبدیل خانهای که این مرد بزرگ در آن به دنیا آمد و رشد کرد و تبدیل آن به بنایی درخور، نام این مرد بزرگ بهقدر اندکی ادای وظیفه میکردند. ضمناً در تکمیل نوشته زیبای آقای دکتر مشفقی ـ که نام بامسمایشان بهراستی زیبنده وجود نازنینشان است ـ بد نیست خاطرهای از پدر مرحومم ـ بهرام منجمی ـ که یک سال بزرگتر از پسرعمه شهیدش بود، ذکر کنم. در قدیم بچههای فامیل بزرگ منجمی، ضیاء ظریفی و طایفه که خانههایشان کنار هم بود، عادت داشتند که برای بازی به باغهای اطراف محله میدان بروند. ابوالحسن هم همگام بچهها بود، ولی با یک فرق شاخص: وقتی به باغ میرسیدند و بچهها مشغول بازی میشدند، ابوالحسن جای مشخصی داشت در هیاهوی بازی بچههای فامیل؛ میدیدی که بر بالای تنه درختی ـ معمولاً درختی خاص و مشخص ـ کتابی در دست گرفته و چنان غرق خواندن آن است که وجودش با کتاب یکی شده! روح ناظرش از آنچه ما میکنیم، شاد باد!
دکتر بهمن مشفقی: در توضیح و تصحیح نوشته آقای منجمی، لازم است گفته شود: "ابوالحسن" اسم دکتر ظریفی، برادر بزرگ "حسن" بود. "حسن" فقط "حسن ضیاء ظریفی" بود.
صابر: اینکه در دوران تاریک رژیم منحوس پهلوی، افراد و گروههای مختلفی به مبارزه با طاغوت پرداختهاند، بحثی نیست و از یک دیدگاه قابل احترام است، اما... ضروری است که به اهداف و آرمانهای مبارزین و مخالفین نیز نیم نگاهی داشت و بیجهت از هر مبارزی، بت و اسطوره نساخت. بسیاری از گروههای چپ و تمامی کمونیستها ـ بهجز تعدادی انگشتشمار ـ منتهای آمالشان برافراشتن پرچم ننگین اتحاد جماهیر شوروی سابق در مملکت اسلامی ایران بود. یادم نمیرود، همان اوان انقلاب در خیابانها و کوچههای شهرمان لاهیجان، عکس نیری را با پرچم قرمز منقش به داس و چکش شوروی چسبانده بودند روی دیوار!!! حتماً آقای دکتر هم یادشان نرفته! حزب توده هم که در سرسپردگیاش به برادر بزرگترش در مسکو، جای هیچ بحث و شبههای نیست و خودشان در گذشته و حال (در معدود بازماندگانشان در اروپا) بدان معترفاند. [...] شاید کسانی به هر دلیل از ماهیت شوروی سابق بیخبر باشند. به این دسته از عزیزان توصیه میکنم به تاریخ ورود و اشغال افغانستان توسط شوروی و برقراری حکومت وابسته به خود در کابل مراجعه کنند و ببینند حکومت بیدادگر و جنایتکار شوروی در کشور محروم افغانستان چه کرد؟ [...]
بارانی: بنده فکر میکنم این افتخار و مباهات یا ناشی از بیاطلاعی از وضعیت توده و امثال آن است و یا با یک فرض غلط که در هر دو صورت واقعاً ارائه چنین نظرات آکنده از تعصبی که بهخوبی با پیوندهای پدر بابایی(!) مزین شده است، برای بنده بسیار ناراحتکننده است. درحالی که این شهر و این دیار مملو از دانشمندان و نوابغ ـ چه در گذشته دور و چه در گذشته نزدیک و چه در حال حاضر ـ است، آقایان فک و فامیل و رفیق(!)های حسن بگویند ویژگی منحصر به فرد او چیست؟ از سوی دیگر، به نظر آقایان واقعاً تودهای بودن و بهخاطر حزب توده و افکار خالی از معنویت و الوهیت آن مردن، نه جای خجالت که جای مباهات دارد!!! خیلی ناراحت شدم. حداقل کتابAnimal Farm (ترجمه شده با عنوان قلعه حیوانات) را بخوانید که الحق در وصف آینده این انقلابهای خالی از خدا و اخلاق تودهایهاست.
دکتر بهمن مشفقی: مسأله حزب توده در تمام دوران زندگیام برای من حل شده بود و هست. به همین جهت هیچگاه کلمه "ایران" را بهدنبال آن ذکر نکرده و نمیکنم؛ چون از آغاز به این نتیجه رسیده بودم که این حزب پیش از اینکه به منافع و مصالح ایران بیاندیشد و عمل کند، گوش به فرمان کشور شوراها و سیاستهای او در جهان است. این را بارها در روزنامههای وابسته، از جمله شهبار، بهسوی آینده و ... دیده بودم که با حروف درشت در صفحه اولشان مینوشتند: "دفاع از اتحاد شوروی، دفاع از صلح و استقلال ملی است"(!)... حسن از اولین منتقدین حزب توده و سیاست گوش به فرمان مسکو بود و البته بودند افراد شرافتمندی که صادقانه در حزب توده فعالیت میکردند و از نیات رهبران وابسته این حزب بیاطلاع بودند...
اما بخش دیگری از خاطرات دهه سی شمسی و اینبار نوشتهای از حسن ضیاء ظریفی. از این نوشته کمتر کسی است که آگاهی داشته باشد. حتی در زندگینامهای که دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی از حسن ضیاء ظریفی نوشت و به چاپ رساند، از این نامه یاد نشده است. چون فکر میکنم از این نامه فقط من مطلع هستم و هنگامی که در سال 1337 در "علم و زندگی" ـ از نشریات گروه نیروی سوم، وابسته به خلیل ملکی ـ به چاپ رسید، حسن ضیاء ظریفی تنها به من گفت که این نامه از اوست! حسن ضیاء ظریفی از معدود مبارزان صادق و مستقل اندیش چپ بود که هیچ وقت از بیان آنچه که تشخیص میداد صحیح است، خودداری نمیکرد. صحت این ادعا همین بس که گفته شود وقتی که در سال 1334 شمسی که دانشآموز دبیرستان ایرانشهر لاهیجان بود و بهدنبال لو رفتن یک شاخه فعال حزب توده در لاهیجان دستگیر و زندانی شد، اغلب روش انتقادی به سیاستها و عملکرد حزب توده داشت. وقتی با نشریات گروه نیروی سوم وابسته به خلیل ملکی آشنا شد و دید که خلیل ملکی در توجیه انشعاب خود از حزب توده، معتقد به جدایی حزب از مسکو و گوش به فرمان مسکو نبودن را درنظر داشته است و بعدها تاریخ ثابت کرد که حق با خلیل ملکی بوده است که حتی زودتر از مارشال تیتو اندیشه کمونیسم منهای مسکو را قبول داشت (بد نیست گفته شود که خلیل ملکی از سوی شوروی و حزب توده مورد حملات ناجوانمردانه و القاب مختلف، نظیر: نوکر امپریالیسم و ... و مارشال تیتو، لقب "مارشال خائنین" گرفت!) به جلسات سخنرانی هفتگی هواداران نیروی سوم که در دفتر مجله واقع در خیابان منوچهری، پاساژ ساعتچی، روزهای سهشنبه و پنجشنبه از ساعت 6 تا 8 بعد از ظهر تشکیل میشد، میرفت و یکی ـ دو جلسه هم من با او بودم. با توجه به نظر انتقادی که حسن به حزب توده داشت، بحثهایی که در این جلسات میشد، برای او جالب بود. به همین جهت دست به نگارش نامهای به دستاندرکاران آن جلسات و گردانندگان نشریه "علم و زندگی" زد. این توضیح ضروری را لازم میبینم بدهم که این نامه تحت عنوان "نامه دانشجوی دانشگاه" در "کتاب دوم از انتشارات هواداران علم و زندگی" شماره بهمن ماه سال 1337 شمسی در صفحه 93 به چاپ رسید. در آغاز نامه، از نشریه "نبرد زندگی" صحبت میشود، ولی در "علم و زندگی" به چاپ میرسد! از قرار به نشریه فشار آورده شده بود که عنوان "نبرد زندگی" را باید حذف کند تا بتواند نشریه منتشر شود! در حقیقت زمانی که حسن ضیاء ظریفی این نامه را مینوشت، هنوز نشریه عنوانش "نبرد زندگی" بود! این شما و این آن نامه!
نامه دانشجوی دانشگاه
آقای ...
انتشار مجدد "نبرد زندگی" فرصتی بهدست میدهد تا باب گفتوگوی مستقیم را با "هواداران نبرد زندگی" باز کنم. برای ما ـ ما افراد سابق حزب توده ـ که سرشار از شوق و هیجان بودیم؛ برای ما که حاضر بودیم در راه ایجاد جامعه نوین حتی جان فدا کنیم؛ برای ما که روح و جان خود را ـ ناآگاهانه ـ بر طبق اخلاص گذاشته بودیم و بالاخره برای ما که مفهوم "زندگی" از مبارزه بهخاطر بهبود آن جدا نبود، وضع حاضر کشنده و خفقانآور است. وقتی فکر گذشتهها را میکنم، شاید بتوان فعل را جمع استعمال کرد، یعنی میکنیم ـ و تجزیه و تحلیل مینماییم ـ شکی نیست که افسوس میخورم و دریغا میگویم و شاید بغضی هم راه گلو را مسدود کند و اشکی هم ازدیده بر روی چهره بغلطد... ولی ناامید نیستم... هنوز موجی از شوق و هیجان در دل دارم و هنوز چشمه و امید من خشک نشده است. هنوز مفهوم "بیایمانی و بیعقیدگی و یأس و نومیدی و توجه به زندگی مادی و سطحی و بالاخره آنچه که بین جوانان امروز به اکسیستانسیالیسم معروف شده" در مورد من مصداق پیدا نکرده است و طبعاً در "خلاء" هم زندگی نمیکنم. چه آن ایدئولوژی که ما را به حزب توده متصل میکرد، با کمال قوت باقی است و حتی... فقط شاید آزمایشات تاریخی که در کادر و مقیاس جهانی اتفاق افتاد، مصداق خارجی این ایدئولوژی را که شوروی میدانستند، از بین برد و یا در شرف از بین بردن است. ولی بسیاری از آن افکار را امروز در نزد "هواداران نبرد زندگی" مییابم؛ چه باید اعتراف کنم اگر حزب توده رنگ مخصوصی از طرفداری شوروی نداشت، کم و بیش حزب "سوسیالیستی" به آن معنایی که "هواداران نبرد زندگی" درنظر دارند، میشد. البته اختلاف روش آنها برای رسیدن به سوسیالیسم درنظر گرفته میشود. اما برای ما افراد سابق حزب توده که امکان هیچگونه فعالیت و مبارزهای نداریم، بسیار امیدبخش است که "هواداران نبرد زندگی" در شرایطی بس مشکل به کار خود ادامه میدهند؛ چه بالاخره باید فکری کرد و از این "بنبست" خارج شد، زیرا این بنبست، فعالترین قشر اجتماعی ما را به قهقراء کشانده و یا میکشاند. دانشجویانی که من در میان آنها زندگی میکنم، با تأسف و دریغ میبینم که تا چه اندازه روح عدم علاقه به سرنوشت خود و کشور خود و مفهوم واقعی "به من چه" در آنان تقویت شده است. بر این روح باید غلبه کرد و بهنظر من، رسالت این امر تاریخی بر دوش آنهایی است که قشری مترقی شناخته شدند. اکنون بسیاری از افراد سابق حزب توده احساس میکنند که با شما دارای هدفهای مشترکی هستند. این افراد که در گوشه و کنار پراکنده هستند، وقتی بههم میرسند، و یاد گذشته را میآورند و بررسی میکنند و هدفها و آرمانهای بزرگ خود را که از ذهن داشتند به یاد میآورند، حاضرند که با فداکاری نشان دهند و انرژی مصرف کنند، ولی البته دیگر حاضر نیستند از آنها سوء استفاده شود و با روح و جانشان بازی کنند. منتهی باید سعی شود که سوء ظن آنها ـ یا ما ـ از بین برود. باید اعتراف کرد که این افراد که مدتی در کادرهای مجهز فعالیت کردند، میتوانند برای جامعه ما افراد مفیدی شوند. این افراد آرزوی یک جامعه سوسیالیستی را داشتند و اکنون نیز دارند و در حال حاضر شما "هواداران نبرد زندگی" نیز چنین هدف و آرمانی درپیش دارید و کم و بیش مبارزه شما برای آن هدف است. فقط در اینجا مسأله روشها مطرح است و طریق رسیدن به سوسیالیسم مورد بحث و اختلاف ماست. اما چون در حال حاضر و در شرایط کنونی کشور ما روش مسالمتآمیز پیشنهادی شما بیشتر قابل تطبیق با اوضاع است، طبعاً روش انقلابی نمیتواند مورد بحث باشد. اگر در آینده این ضرورت احساس شد که باید با روش انقلابی به سوسیالیسم رسید، من ـ یا ما ـ به شعور اجتماعی شما آنقدر اطمینان داریم که این ضرورت را شما هم احساس کنید. آقای عزیز! من این نامه را به شما نوشتم، درحالی که انگیزههای مختلفی مرا وادار به نوشتن کرده است. اما در اینکه این مطالب تا چه حد بههم مربوط باشند، شما باید تشخیص بدهید. چه از نظر روانی یا روانشناسی تراژدی که روح من به آن دچار شد، باور کنید گاهی اوقات برای موقت قوه تفکر را هم از من سلب میکرد، ولی به اصطلاح، تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. قطعاً شما موضوعات مورد بحث را جدا کرده و نتیجهگیریهای لازم را خواهید کرد. نامه خود را با ذکر این آرزو که شما کوشش خود را برای برطرف کردن سوء ظنی که مانع نزدیکی افراد زیادی به شما میباشد، روزافزون خواهید کرد پایان میدهم.
با درودهای فراوان
ن.ض
دانشجو
19 دی 1337
حاشیه نشریه به این نامه چنین بود: "ما درباره مفهوم این نامه در موارد دیگر بحث خواهیم کرد. در اینجا فقط این نکته را یادآوری میکنیم که این آقایان، حسن ظنهایی داشتند که آن حسن ظنها موجب سوء ظنهایی شده بود. در صورتی که آن حسن ظنها متزلزل شده و از بین رفته و نهتنها به سوء ظن، بلکه به سوء یقین تبدیل شده؛ حالا در مقابل سوء ظنهای بیمورد آن زمان نیز باید به حسن ظن تبدیل گردد. آنچه لازمه بحث و انتقاد است، ما در نشریات به عمل میآوریم و آقایانی از نوع (ن.ض) در صورتی که مایل باشند، میتوانند با ما تماس بگیرند و با کمال میل، توضیحات لازم در اختیار آنان گذارده میشود. علم و زندگی."
اما بخش دیگری از خاطرات دهه سی شمسی و اینبار نوشتهای از حسن ضیاء ظریفی. از این نوشته کمتر کسی است که آگاهی داشته باشد. حتی در زندگینامهای که دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی از حسن ضیاء ظریفی نوشت و به چاپ رساند، از این نامه یاد نشده است. چون فکر میکنم از این نامه فقط من مطلع هستم و هنگامی که در سال 1337 در "علم و زندگی" ـ از نشریات گروه نیروی سوم، وابسته به خلیل ملکی ـ به چاپ رسید، حسن ضیاء ظریفی تنها به من گفت که این نامه از اوست! حسن ضیاء ظریفی از معدود مبارزان صادق و مستقل اندیش چپ بود که هیچ وقت از بیان آنچه که تشخیص میداد صحیح است، خودداری نمیکرد. صحت این ادعا همین بس که گفته شود وقتی که در سال 1334 شمسی که دانشآموز دبیرستان ایرانشهر لاهیجان بود و بهدنبال لو رفتن یک شاخه فعال حزب توده در لاهیجان دستگیر و زندانی شد، اغلب روش انتقادی به سیاستها و عملکرد حزب توده داشت. وقتی با نشریات گروه نیروی سوم وابسته به خلیل ملکی آشنا شد و دید که خلیل ملکی در توجیه انشعاب خود از حزب توده، معتقد به جدایی حزب از مسکو و گوش به فرمان مسکو نبودن را درنظر داشته است و بعدها تاریخ ثابت کرد که حق با خلیل ملکی بوده است که حتی زودتر از مارشال تیتو اندیشه کمونیسم منهای مسکو را قبول داشت (بد نیست گفته شود که خلیل ملکی از سوی شوروی و حزب توده مورد حملات ناجوانمردانه و القاب مختلف، نظیر: نوکر امپریالیسم و ... و مارشال تیتو، لقب "مارشال خائنین" گرفت!) به جلسات سخنرانی هفتگی هواداران نیروی سوم که در دفتر مجله واقع در خیابان منوچهری، پاساژ ساعتچی، روزهای سهشنبه و پنجشنبه از ساعت 6 تا 8 بعد از ظهر تشکیل میشد، میرفت و یکی ـ دو جلسه هم من با او بودم. با توجه به نظر انتقادی که حسن به حزب توده داشت، بحثهایی که در این جلسات میشد، برای او جالب بود. به همین جهت دست به نگارش نامهای به دستاندرکاران آن جلسات و گردانندگان نشریه "علم و زندگی" زد. این توضیح ضروری را لازم میبینم بدهم که این نامه تحت عنوان "نامه دانشجوی دانشگاه" در "کتاب دوم از انتشارات هواداران علم و زندگی" شماره بهمن ماه سال 1337 شمسی در صفحه 93 به چاپ رسید. در آغاز نامه، از نشریه "نبرد زندگی" صحبت میشود، ولی در "علم و زندگی" به چاپ میرسد! از قرار به نشریه فشار آورده شده بود که عنوان "نبرد زندگی" را باید حذف کند تا بتواند نشریه منتشر شود! در حقیقت زمانی که حسن ضیاء ظریفی این نامه را مینوشت، هنوز نشریه عنوانش "نبرد زندگی" بود! این شما و این آن نامه!
نامه دانشجوی دانشگاه
آقای ...
انتشار مجدد "نبرد زندگی" فرصتی بهدست میدهد تا باب گفتوگوی مستقیم را با "هواداران نبرد زندگی" باز کنم. برای ما ـ ما افراد سابق حزب توده ـ که سرشار از شوق و هیجان بودیم؛ برای ما که حاضر بودیم در راه ایجاد جامعه نوین حتی جان فدا کنیم؛ برای ما که روح و جان خود را ـ ناآگاهانه ـ بر طبق اخلاص گذاشته بودیم و بالاخره برای ما که مفهوم "زندگی" از مبارزه بهخاطر بهبود آن جدا نبود، وضع حاضر کشنده و خفقانآور است. وقتی فکر گذشتهها را میکنم، شاید بتوان فعل را جمع استعمال کرد، یعنی میکنیم ـ و تجزیه و تحلیل مینماییم ـ شکی نیست که افسوس میخورم و دریغا میگویم و شاید بغضی هم راه گلو را مسدود کند و اشکی هم ازدیده بر روی چهره بغلطد... ولی ناامید نیستم... هنوز موجی از شوق و هیجان در دل دارم و هنوز چشمه و امید من خشک نشده است. هنوز مفهوم "بیایمانی و بیعقیدگی و یأس و نومیدی و توجه به زندگی مادی و سطحی و بالاخره آنچه که بین جوانان امروز به اکسیستانسیالیسم معروف شده" در مورد من مصداق پیدا نکرده است و طبعاً در "خلاء" هم زندگی نمیکنم. چه آن ایدئولوژی که ما را به حزب توده متصل میکرد، با کمال قوت باقی است و حتی... فقط شاید آزمایشات تاریخی که در کادر و مقیاس جهانی اتفاق افتاد، مصداق خارجی این ایدئولوژی را که شوروی میدانستند، از بین برد و یا در شرف از بین بردن است. ولی بسیاری از آن افکار را امروز در نزد "هواداران نبرد زندگی" مییابم؛ چه باید اعتراف کنم اگر حزب توده رنگ مخصوصی از طرفداری شوروی نداشت، کم و بیش حزب "سوسیالیستی" به آن معنایی که "هواداران نبرد زندگی" درنظر دارند، میشد. البته اختلاف روش آنها برای رسیدن به سوسیالیسم درنظر گرفته میشود. اما برای ما افراد سابق حزب توده که امکان هیچگونه فعالیت و مبارزهای نداریم، بسیار امیدبخش است که "هواداران نبرد زندگی" در شرایطی بس مشکل به کار خود ادامه میدهند؛ چه بالاخره باید فکری کرد و از این "بنبست" خارج شد، زیرا این بنبست، فعالترین قشر اجتماعی ما را به قهقراء کشانده و یا میکشاند. دانشجویانی که من در میان آنها زندگی میکنم، با تأسف و دریغ میبینم که تا چه اندازه روح عدم علاقه به سرنوشت خود و کشور خود و مفهوم واقعی "به من چه" در آنان تقویت شده است. بر این روح باید غلبه کرد و بهنظر من، رسالت این امر تاریخی بر دوش آنهایی است که قشری مترقی شناخته شدند. اکنون بسیاری از افراد سابق حزب توده احساس میکنند که با شما دارای هدفهای مشترکی هستند. این افراد که در گوشه و کنار پراکنده هستند، وقتی بههم میرسند، و یاد گذشته را میآورند و بررسی میکنند و هدفها و آرمانهای بزرگ خود را که از ذهن داشتند به یاد میآورند، حاضرند که با فداکاری نشان دهند و انرژی مصرف کنند، ولی البته دیگر حاضر نیستند از آنها سوء استفاده شود و با روح و جانشان بازی کنند. منتهی باید سعی شود که سوء ظن آنها ـ یا ما ـ از بین برود. باید اعتراف کرد که این افراد که مدتی در کادرهای مجهز فعالیت کردند، میتوانند برای جامعه ما افراد مفیدی شوند. این افراد آرزوی یک جامعه سوسیالیستی را داشتند و اکنون نیز دارند و در حال حاضر شما "هواداران نبرد زندگی" نیز چنین هدف و آرمانی درپیش دارید و کم و بیش مبارزه شما برای آن هدف است. فقط در اینجا مسأله روشها مطرح است و طریق رسیدن به سوسیالیسم مورد بحث و اختلاف ماست. اما چون در حال حاضر و در شرایط کنونی کشور ما روش مسالمتآمیز پیشنهادی شما بیشتر قابل تطبیق با اوضاع است، طبعاً روش انقلابی نمیتواند مورد بحث باشد. اگر در آینده این ضرورت احساس شد که باید با روش انقلابی به سوسیالیسم رسید، من ـ یا ما ـ به شعور اجتماعی شما آنقدر اطمینان داریم که این ضرورت را شما هم احساس کنید. آقای عزیز! من این نامه را به شما نوشتم، درحالی که انگیزههای مختلفی مرا وادار به نوشتن کرده است. اما در اینکه این مطالب تا چه حد بههم مربوط باشند، شما باید تشخیص بدهید. چه از نظر روانی یا روانشناسی تراژدی که روح من به آن دچار شد، باور کنید گاهی اوقات برای موقت قوه تفکر را هم از من سلب میکرد، ولی به اصطلاح، تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. قطعاً شما موضوعات مورد بحث را جدا کرده و نتیجهگیریهای لازم را خواهید کرد. نامه خود را با ذکر این آرزو که شما کوشش خود را برای برطرف کردن سوء ظنی که مانع نزدیکی افراد زیادی به شما میباشد، روزافزون خواهید کرد پایان میدهم.
با درودهای فراوان
ن.ض
دانشجو
19 دی 1337
حاشیه نشریه به این نامه چنین بود: "ما درباره مفهوم این نامه در موارد دیگر بحث خواهیم کرد. در اینجا فقط این نکته را یادآوری میکنیم که این آقایان، حسن ظنهایی داشتند که آن حسن ظنها موجب سوء ظنهایی شده بود. در صورتی که آن حسن ظنها متزلزل شده و از بین رفته و نهتنها به سوء ظن، بلکه به سوء یقین تبدیل شده؛ حالا در مقابل سوء ظنهای بیمورد آن زمان نیز باید به حسن ظن تبدیل گردد. آنچه لازمه بحث و انتقاد است، ما در نشریات به عمل میآوریم و آقایانی از نوع (ن.ض) در صورتی که مایل باشند، میتوانند با ما تماس بگیرند و با کمال میل، توضیحات لازم در اختیار آنان گذارده میشود. علم و زندگی."