پایگاه خبری تحلیلی لاهیگ با افتخار همراهی بیش از یک دهه در عرصه رسانه های مجازی در استان گیلان      
کد خبر: ۵۴۶۸
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۰

مرثیه‌ای برای برنج‌کار امروز

عابدین مهدی‌پور
او در زمستان سرد یخ‌ها را شکسته تا زمین را شخم زند و در فصل بهار علف‌ها را کنده تا بذر بپاشد. پیوسته پا تا زانو و دست تا آرنج در گل فرو برده تا نشاء‌ها را تک‌تک به زمین بنشاند. علف‌های هرز را با چنگ و دندان از مزرعه درآورده تا محصولش بهتر شود. هرچه داشته در قالب شخم و بذر و کود و آب و جان، تقدیم زمین کرده و هیچ به سودش نیاندیشیده، فقط به این امید که برنج حاصل همه سرمایه و رنج‌هایش به‌بار بنشیند که هم خود بهره برد و هم به دیگران نفع برساند. او بهترین بذر و نوع محصول را انتخاب کرد تا هم خداوند راضی باشد و هم محصول خوبی دست مردم بدهد.
خداوند به این کار نیک و نیت پاک او صحه گذاشت و پاسخ مثبت داد، محصولش پربار شد، از این‌که وظایف خود را خوب انجام داده بود خوشحال و مسرور بود، درحالی که هنوز زخم‌های زالو را بر تن داشت و از خستگی ناشی از کار توان‌فرسا کمر راست نکرده، زانوان رمق نگرفته و همه امید او این بود که بتواند محصولش را به جامعه هدیه کند و زندگی ساده و فقیرانه خود را به خوشی بگذراند و توانی داشته باشد تا سال آینده باز برنج بکارد.
اما کسانی هستند که شادی او را نمی‌توانند ببینند و پشیزی برای رنج او قائل نیستند، حتی به بردگی او راضی نشدند و کمر به نابودی او بستند، درحالی که هنوز هم انواع زیادی از برنج‌های وارداتی ناخوانده از نظر بهداشتی مورد تأیید قرار نگرفتند و سرطان‌زا بودن آن‌ها اعلام شده، در اختیار مردم قرار داده‌اند تا بپزند و نذری بدهند، تازه نذرشان هم برآورده گردد، بیهوده نیست نذرها هم کمتر برآورده می‌شود؛ شاید که دیگر اعتقادها سست شده. جالب است مردم در قدیم برای امام حسین(ع) بهترین‌ها را هزینه می‌کردند، امروز با وجود زحمت و رنج فراوان کشاورزان ما به محصول آنان توجهی نکردیم و برنج‌های ناخوانده با وصف سرطان‌زا بودن به نام امام حسین(ع) به خورد مردم دادیم. برنج‌کار تمامی‌ این صحنه‌ها را می‌بیند و رنج می‌برد. او نگاه می‌کند نه‌تنها به زحمات او کسی ارج نمی‌گذارد، بلکه هر روز برنج‌های ناخوانده تبلیغ هم می‌شوند، درحالی که تمام بچه‌هایش هم او را ترک کردند و حاضر نشدند سختی کار برنج را ادامه دهند. یک روز که در گوشه اطاق به تنهایی نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود، صفحه جادویی را روشن کرد. تصویر برنج‌های مهمان ناخوانده را دید، به یک‌باره چشم‌هایش سیاهی رفت، فضا تیره و تار و سرش گیج خورد، هنوز رنج کار برنج بر تنش باقی بود که رنج روحی فرا رسید؛ این‌که محصول او خریداری ندارد و این رنج را دیگر نمی‌توانست تحمل کند.
در میان بیهوشی و هوشیاری مروری بر زندگی می‌کند و مشکلات را یکی پس از دیگری در ذهن خود مرور می‌کند. اولین موضوعی که او را سخت تحت فشار قرار می‌دهد، بدهکاری است که به بانک و بقال شهر دارد، چون قرض گرفته، نزول هم می‌بایست بدهد و تعهد کرد پس از فروش برنج قرض‌ها را بدهد، جهیزیه دخترش هم که یک سال است عقد کرده نتوانسته فراهم کند، پسری که برای رفتن به مدرسه به‌علت نبود هزینه در روستا مانده، بیماری ناشی از کار سخت برنج را هنوز درمان نکرده، همسرش مدت‌هاست از پا و کمر رنج می‌کشد، به‌خاطر ناراحتی شوهرش هیچ نمی‌گوید و او این را می‌داند، از نگفتن همسرش بیشتر رنج می‌برد... همه این‌ها جلویش ظاهر می‌شدند و رژه می‌رفتند.
با ناامیدی خداوند را صدا کرد، پاسخی نشنید، جز کلمه "دانه بلند محسن" از صفحه جادویی... دیگر چیزی نفهمید، قلب مهربانش از تپش ماند و رنج ناشی از کار برنج پایان پذیرفت… ای کاش با خرید برنج ایرانی هم برای اعتقادات مذهبی احترام بیشتری قائل می‌شدیم و هم محصول ملی را حمایت می‌کردیم.

www.8dey.ir
ناشناس
|
Sweden
|
۰۱:۳۵ - ۱۳۹۱/۰۷/۰۶
0
0
بهشت را برای همه خواهانم؛ هم در این زمان و هم آن زمان. شما چطور؟
helya
|
France
|
۱۲:۳۰ - ۱۳۹۱/۰۷/۰۷
0
0
هلیا: من خودم فرزند کشاورز هستم. بسیار متن زیبا و بااحساس و در عین حال حقیقت بود که اشکانم را درآورد. بسیار متشکر.
نظرات بینندگان