پایگاه خبری تحلیلی لاهیگ با افتخار همراهی بیش از یک دهه در عرصه رسانه های مجازی در استان گیلان      
کد خبر: ۳۷۷۸
تاریخ انتشار: ۰۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۶:۳۴

سهم شهر از فوتبال

پیمان عیسی‌زاده

سال 1382 دبیر باشگاه شهرداری بودم و نشریه داخلی باشگاه را با نام "موبد ورزشی" منتشر می­‌کردم. نام نشریه یادآور "موبد" نخستین نشریه لاهیجان بود که در سال 1286 خورشیدی منتشر می­‌شد.
در یکی از سرمقاله­‌های "موبد ورزشی" به موضوع بی­‌پولی باشگاه شهرداری اشاره کردم و سرمقاله را با این عبارت به پایان رساندم که: "دنیای کوچک ما آن‌چنان بری از خوبی است که آن­‌جا مرگ تنها فرصت رستگاری است." پس از چاپ و توزیع نشریه، چند نفری پرسیدند که این جمله را خودت نوشته­‌ای یا از جایی نقل کرده­‌ای؟ این پرسش بیش­تر به این دلیل در خاطرم مانده است که هیچ­‌کس نپرسید چرا این چند کلمه را نوشته­‌ام. چون این عبارت تقریباً ربطی به موضوع یادداشت نداشت! موضوع مربوط بود به دو سال پیش از آن تاریخ.
مربی تیم فوتبال نوجوانان باشگاه شهرداری بودم و به کمک و راهنمایی دوستان بزرگترم با بیست و چند نفر نونهال و نوجوان شهری و روستایی لاهیجانی، در لیگ دسته اول فوتبال نوجوانان گیلان حضور داشتیم و به واسطه سابقه باشگاه در رده­‌های سنی پایه و شهرت تیم بزرگسالان باشگاه در سطح استان، با تلاش، تمرین، مرارت و مطالعه زیاد، توانستیم تیم خوبی باشیم و همه تیم­‌ها را ببریم.
در بین بازیکنان آن تیم، طبیعتاً، هر طبقه فرهنگی و موقعیت اقتصادی، چند نفری نماینده داشت. انصافاً پیش‌­بینی آینده آن نوجوانان هم برای من، با این‌که هنوز خیلی جوان بودم، کار سختی نبود. مثل روز روشن بود که چند نفری راهی بازار می­‌شوند، چند نفری راهی دانشگاه و دو ـ سه نفر هم که از بچه­‌های بالا بودند، تقریباً سرنوشت معلومی داشتند. سرنوشت نامعلوم و غریب و نگران­‌کننده را شش ـ هفت نفری داشتند که اتفاقاً از بهترین­‌های تیم­‌ام بودند. شش ـ هفت نفری که درگیر مسائل خانوادگی و بحران­‌های حاشیه­‌نشینی بودند. آن­‌ها بهترین­‌های تیم­‌ام بودند. لاابالی بازی می­‌کردند؛ بی­‌واسطه و مثل باد در چمن می­‌رقصیدند. باور کنید بیش­تر به خاطر آن چند نفر تیم­‌ام را دوست داشتم. از بین آن­‌ها، همان سال و در جریان لیگ، یکی­‌شان چنان غیبش زد که دیگر هرگز او را ندیدم. دومی را شب پیش از نوشتن آن یادداشت دیدم. لغزیده بود. وسط باغ ملی روی نرده نیمکت نشسته بود و سیگار می‌کشید، درحالی که هنوز جوان بود و به راحتی با استعداد خوبی که داشت می­‌توانست در حد خودش فوتبالیستی شود و دست­‌کم آن ساعت مشغول استراحت به خاطر خستگی تمرین روزاش باشد.
من در آن سرمقاله که از دیدن دربه‌دری یک نوجوان آشنا که با او خاطرات مشترک زیادی داشتم به شدت متأثر بودم، نوشتم: "مرگ تنها فرصت رستگاری ا­ست." می­‌دانم لغز گفته و از سر بی­‌دانشی و احساسات، اشتباه کردم، اما باور کنید همان نوجوان یکی دو سال پیش ـ در عین جوانی ـ خودش را با کمک طناب رستگار کرد.
از نوشتن آن سرمقاله چند ماه بیش­تر نگذشت که فوتبال را برای همیشه(؟) رها کردم. فوتبال را رها کردم، چون توان مشاهده و درک آن­‌همه چیز غریب را نداشتم. فهمیدن آدم­‌هایی که به خاطر صد هزار تومان حقوق ماهیانه دروغ می­‌گفتند و مقابل کوتوله­‌های ورزش تعظیم می­‌کردند و در همان آن، داهیانه به خود فوتبال می­‌خندیدند، کار بعیدی بود. از بین همان آدم­‌های خندان که سه برابر سن آن روز من سن و تجربه فوتبال داشتند، بودند کسانی که سن آن روز مرا برای مربی‌گری کم می­‌دانستند و امروز که ده ­سالی از آن روز می­‌گذرد ـ عجبا! ـ همان آدم­‌ها هنوز خود را برای مربی‌گری و تحلیل فوتبال جوان می­‌دانند و هنوز خامخوار و وامدار فوتبال نحیف و بی­‌دفاع لاهیجان هستند. آدم­‌هایی که از همین فوتبال ماهیانه چند صد هزار تومان حقوق می­‌گیرند، اما هیچ­‌گاه از عملکرد و به اصطلاح تحلیل­‌های فوتبالی­‌شان پرسیده نمی­‌شود. تحلیل­‌هایی که به نظر من به اندازه یک توپ ترکیده پلاسیده متعفن پشت فنس زمین خاکی عاقلیه ارزش ندارد. ارزش ندارد، چون در یک فضای بی­‌رقیب و بی­‌پرسش طرح می­‌شود. ارزش ندارد، چون پشت نقاب دروغ و دریوزگی و نان به نرخ روز خوردن و وارونه جلوه دادن حقایق و بی­‌دانشی مطلق و تنبلی محض طرح می­‌شود. ارزش ندارد، چون دور از واقعیت است. ارزش ندارد، چون متکی به خاطره و قصه­‌های کی­ گفته ـ کی شنیده ـ کی دیده است. ارزش ندارد، چون هیچ‌گاه داوری نمی­‌شود و درستی و نادرستی­‌اش محک نمی­‌خورد. ارزش ندارد، چون همه­‌اش با واسطه و با دلایل حقیر نفع­‌طلبانه و کاملاً شخصی طرح می­‌شود. یکی می­‌گوید و دیگری تأیید می­کند. اهالی فوتبال لاهیجان خواهند بخشید؛ در بین همین خانم­‌های خانه­‌دار همشهری، چند نفری را می­‌شناسم که چون فوتبال را بی­‌واسطه می‌بینند، بهتر از بیش­تر همان مربیان و مدعیان فوتبال لاهیجان می­‌فهمند و تحلیل می­‌کنند.


حالا که پیش­‌ آمد، بگذارید دقیق­‌تر بگویم: فوتبال لاهیجان پس از اتفاقات سیاسی دهه شصت شهر و پی­آمد آن، افول فوتبال محلات، و سپس توسعه ارضی شهر طی دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی و در نتیجه، هدم کامل تقریباً همه زمین­‌های فوتبال در سطح محلات مختلف شهر، فقدان و مهاجرت و عزلت­‌گرایی بیش­تر فوتبالیست‌های شهر، از گسترد­گی و چند صدایی و پراکندگی کانون­‌های قدرت فاصله گرفت و مختص به یک محله شد. حالا، درست که نگاه می­‌کنیم آدم­‌های متکای جریان غالب در فوتبال لاهیجان، اهالی فوتبال لاهیجان، مربیان فوتبال لاهیجان، مدیران فوتبال لاهیجان، تحلیلگران فوتبال لاهیجان، پیشکسوتان فوتبال لاهیجان و ... همه از یک محله هستند.
باور کنید این اصلاً هم بد نیست که یک محله که اتفاقاً به واسطه وجود زمین فوتبال اصلی و قدیمی شهر در آن، به نسبت، مشتاق­‌ترین و بیش­ترین فوتبالیست و علاقه­‌مند به فوتبال را در خود دارد، امروز پس از گذشت هفت دهه از تاریخ فوتبال شهر، هژمونی خود را حفظ کند، اما این پذیرفتنی نیست که همه چیز فوتبال یک شهر متوسط کوچک که حدود صد هزار نفر جمعیت دارد و حدود بیست محله را شامل می­‌شود، مختص به یک محله باشد و زمین فوتبال شهر هم تبدیل به دژ، نوعی نامکان شود که کم­ترین ربطی به شهر نداشته باشد. دست‌کم برای من که آشنایی مختصر با تاریخ فوتبال لاهیجان و پیشکسوتانش دارم و این روزها هم مشغول جمع‌­­آوری عکس‌­های تاریخ فوتبال لاهیجان هستم، اصلاً پذیرفتنی نیست. پذیرفتنی نیست، چون یقین دارم با حقوق فقط یک ­سال بعضی از این آدم­‌ها که به متکای همان حمایت محلی سال­‌هاست در عرصه فوتبال لاهیجان جولان می‌­دهند، می‌شود یک تیم فوتبال در بالاترین سطح فوتبال گیلان شرکت داد و همین‌طور ناظر افول و سقوط فرزندان شهر نبود. یک تیم فوتبال که برای شهر بازی کند و مربوط به شهر باشد و برای قهرمانی آسیا و صعود به لیگ برتر و قهرمانی جام حذفی کشور و آرزوهای کودکانه‌­ای شبیه آن که بدون درنظر گرفتن شرایط و توان واقعی شهر توسط برخی پیگیری می­‌شود، تدارک نبیند. تیمی که همه هنرش برقراری نوعی ارتباط با شهر و آدم­‌هایش باشد. واقعاً چرا روز مسابقه آفرود، شیرنساء و زمیدان بالا و فه‌دره و کوه­‌های اطراف، میزبان این‌همه همشهری و خانواده لاهیجانی مشتاق هیجان و نشاط و ورزش است، اما زمین فوتبالی که در مرکز شهر قرار دارد، در حساس‌­ترین روز بازی­ تیم‌­های فوتبال شهر، خالی از آن شور و هیجان و استقبال صمیمی­ است؟
این پرسش و پرسش‌­هایی شبیه آن را همان آدم­‌ها باید پاسخ دهند. آدم­‌هایی که هرگز به فوتبال لاهیجان به مثابه یک امر جدی اعتقادی نداشته‌­اند و در هر مقطعی از حیات ورزشی خود نوعی نفع­‌طلبی و سهم‌­خواهی، چاشنی تحلیل و عمل‌شان بوده است. هنوز خاطره مینی‌­بوس­‌های مملو از استعدادهای فوتبال لاهیجان و اطراف را که همان آقایان به نفع تیم­‌های نوظهور و پولداری چون پگاه راه انداخته بودند، به یاد داریم. تک‌تک آن استعدادها نه تنها جایی در فوتبال امروز گیلان و حتی لاهیجان ندارند، بلکه با گذشت چند سال، رشد سنی و عقلی، با ادراک وضعیت واقعی فوتبال گیلان و مناسبات حاکم بر آن، مملو از خشم و کینه و احساس مورد سوء استفاده قرار گرفته شدن، عاملی بازدارنده برای توسعه فوتبال لاهیجان و کاشتن بذر بی‌­اعتمادی و حتی رواج احساس نفرت نسبت به تیم­‌های فوتبال شهر هستند.

آن سال‌­ها مجتبی، بعد مهدی و حالا حمید. سه نفر از بیست و چند نفر کم نیست! تازه این برای من که فقط چند اسم نیست؛ "پاره تاریک" تن و روح؛ سلسله بی‌­پایان و در حال گسترش جوانان و نوجوانان آشنایی ا­ست که با کمی تغییر روش و منش آدم‌­های مدعی شهر، شاید در راه بمانند. شاید.
Motaleb
|
Germany
|
۲۱:۰۵ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۶
0
0
مقاله‌تو کامل خوندم. حرفای به‌حقی هستش، اما تا بوده همین بوده، هست و خواهد بود. فعلاً کاری نمی‌شود کرد.
مسلم اكبري گورنداني
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۹:۳۱ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۷
0
0
مسلم اكبري گورنداني: ضمن عرض خسته نباشيد به دوست ناديده گرامي كه هميشه با بيان واقعيت‌هاي جامعه ما، فرد كم‌دانشي مثل من را به تفكر وا مي‌دارد و مانند شيئي نوراني ذهن تاريك مردم را به تفكر وا مي‌دارد و از ايشان نهايت تشكر را دارم. اينجانب هميشه نگراني خود را به صورت توضيح مطالب دوستان ديگر ارائه مي‌دهم. حقير روستايي هستم و بر روستايي بودنم افتخار مي‌كنم. جمعه هفته پيش (دوم اردیبهشت 1390) به روستاي گورندان (زادگاهم) رفتم. در زمين وررشي كه مختص فوتبال بوده است، دوستاني ديدم كه در حال بازي واليبال بودند كه روح ورزشي نداشت و تماشاچي علاقه‌مند هم وجود نداشت. نمي‌خواهم جزئيات را توضيح دهم. جایي كه قرار بود سالن ورزشي ساخته شود، بيش از بيست سال به حال خود رها شده است. جوانان بيست سال قبل با خون دل زمين را تهيه نمودند تا شايد جوانان ورزش دوست از دربه‌دري خلاص شوند. در عمل اداره تربيت بدني براي پيشرفت سالن ورزشي هيچ كاري نكردند؛ از نمايندگان مجلس گرفته تا مسئولان ديگر. البته كانديداهاي مجلس قبل از انتخابات وعده‌هاي زيادي مي‌دهندو اين تشنگان خدمت هم براي انتخاب شدن است و بعد از انتخاب شدن‌شان پايتخت‌نشين مي‌شوند و در عمل نشان مي‌دهند كه مردم روستا بيش از اين لايق نيستند. به آقايان چه ربطي دارد جوانان روستاهاي گورندان، كوشال، نوبيجار، سياهگوراب و ... بيكارند و اوقات خود را به بطالت مي‌گذرانند. بگذريم روستايي كه تا دو دهه قبل با حداقل امكانات مسئول اجراي مسابقه فوتبال گل كوچك در روستاي گورندان بود و در حداقل 20 تا 25 تيم در آن شركت مي‌كرد و رقابت براي قهرماني بسيار فشرده بود، جوانان ورزش دوست به حداقل رسيده است. متأسفانه در روستا اراده‌اي براي برگزاري مسابقات وجود ندارد. اتفاقاً من با جناب آقايان محمد قاسمي و حميد آرميده در اين‌خصوص صحبت‌هايي داشته‌ام و آن‌ها هم خوشبختانه بسيار علاقه‌مند و مشتاق برگزاري مسابقات و رهايي از سردرگمي جوانان و نوجوانان روستا بوده‌اند. و اخيراً با پيگيري جوانان ورزش دوست در دو طرف زمين ورزشي پروژكتور نصب نموده‌اند و عمل‌شان قابل تقدير است و حالا حرف اين است چرا تربيت بدني لاهيجان و عوامل دست‌اندركار ورزش لاهيجان براي احياء ورزش در روستاي گورندان و روستاهاي مشابه كمك نمي‌كند؟ جوانان روستايي اوقات فراغت خود را چگونه سپري نمايند؟ جوانان روستايي كه هرگاه در جام‌هاي روستاهاي مجاور شركت مي‌كرد و يا خودشان مسئول برگزاري جام بودند، يكي از مدعيان قهرماني بودند و حالا ابزار برگزاري مسابقه ورزشي را ندارند. مسئولان ورزشي شهر هم‌اكنون بايد به فكر فردا باشند كه فردا دير است. جناب آقاي عيسي‌زاده عزيز! مردم فهیم روستاي گورندان و روستاهاي همجوار در اول فروردين 1381 فردي به نام زنده‌ياد رحمت عليپور را كه خود از ورزش‌دوستان بزرگ و فهيم و به‌حق از نخبگان جامعه ما بوده است، به وسيله حلق‌آويز كردن، جان عزيزش را از دست داده است و زمان‌ها بايد بگذرد تا اين‌چنين جوان با دانشي در كشور ما تربيت شود. اين آسيب يكي از صدها آسيب نبود. ورزش و كار و تلاش در محيط روستايي مي‌باشد و متأسفانه در اثر غفلت تمام داشته‌هاي‌مان را هم از دست مي‌دهيم و بيدار نمي‌شويم. جوانان ديروز خيلي هوشيارتر از جوانان امروز هستند. متأسفانه روستاهاي همجوار نيز از شرايط بهتري برخوردار نيستند.
کامیار
|
Netherlands (Kingdom of the)
|
۱۵:۲۱ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۷
0
0
اولین یادداشتی از آقای عیسی‌زاده می‌خونم که با رعایت جنبه‌های نویسندگی و ژورنالیستی همراه بوده. بسیار زیبا بود. اون‌قدر که یه آدم غیرفوتبالی مثل من رو علاقه‌مندانه تا آخرش کشوند. البته سایر یادداشت‌های ایشون هم از جنبه محتوایی همین طورن. خوشبختانه ما سرمایه‌های ورزشی چون ایشون رو داریم و امیدواریم در آینده نزدیک از نظرات ایشون برای توسعه فوتبال شهر استفاده بشه تا لاهیجان به شکوه دوران فوتبالی خودش برگرده...
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۴۳ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۷
0
0
با عرض سلام و خسته نباشید. سعید مرادی هستم، بازیکن سال‌های پیش تیم‌های پایه همین تیم شهرداری لاهیجان که شاید آقای عیسی‌زاده هم منو بشناسن. یادمه وقتی که ما تو تیم نوجوانان شهرداری به مربی‌گری محمد طوافی و آقای جهانچی تمرین می‌کردیم، شما هم دورادور بالا سر تیم بودین. من 4 سال تو تیم‌های پایه شهرداری بازی کردم و هر سال هم بازیکنای زیادی از اطراف که بیشتر از روستا بودن به تیم ما می‌اومدن؛ از تموچال و استخر بیجار گرفته تا املش. تک و توک لاهیجانی تو تیم بودیم... یادش به‌خیر که به چه امیدی از مدرسه فرار می‌کردیم که 5 دقیقه تمرین رو دیر نکنیم... سر یه توپ سر فیکس بودن دعوا داشتیم، نه زدوخورد، بلکه فوتبالی... بدون هیچ و پوچ به امید رشد و ترقی خودمون... تا این‌که سنمون بالاتر رفت. دیگه با این اوضاع که همه از فوتبال به فکر پول درآوردن بودن... هرکسی به یه طرفی رفت. درسته یکی از هم‌تیمی‌های قبلی‌ام الآن تو باغ ملی سیگار می‌کشه، یکی که اصلاً اسم فوتبال رو نمیشه جلوش آورد... یکی هم که حتی نمیدونه فوتبال رو چه‌جوری می‌نویسن تا حالا لباسای گل گرفتشو نشسته داره خدا تومان پول درمیاره و به ورزش شهر ضربه می‌زنه... اون موقع می‌خواستیم واسه خودمون یه کسی بشیم، ولی الآن می‌خوام همه چیزمو فدای فوتبال لاهیجان کنم... حتی بشم توپ جمع کن تیم.
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۰:۳۷ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۹
0
0
دوست ناشناسم! مقاله "سهم شهر از فوتبال" که سراپا انتقادی بوده و از روی عصبانیت از برخی مدیران و بازیکنان قدیمی شهرمان نوشته‌اید را اتفاقی خواندم. هرکسی که اندک آشنایی با زمین فوتبال پیر شهرمان دارد، به راحتی خواهد فهمید که اشخاص مورد نقد شما چه کسانی هستند. پس طبیعی است که آنان باید پاسخگو باشند. اما شما از محله‌ای گفته‌اید که به دلیل جغرافیای خاص ورزشگاه از یک‌طرف (شمال) به آن‌جا راه دارد و از اطراف دیگر این دژ تسخیرناپذیر (به قول شما)، مخصوصاً از جنوب به خیابان اصلی شهر راه داشته و ورودش به آسانی از طریق درب بزرگ برای عموم مردم ممکن بود. شاید یادتان نباشد که در آن زمان درب کوچک کنونی وجود نداشت و جوانان آن محله از روی دیوار ورود و خروج می‌کردند. حالا چرا ورزشکاران سایر محلات تمایل به ورود از درب اصلی را نداشتند، دلایل خاص خود را دارد که از حوصله خارج است. شما از محله‌ای گفتید که روزگاری تیم‌های به‌نام پایتخت (پرسپولیس، استقلال، هما و ...) که به‌طور حتم می‌دانم یادتان نیست و شاید از قدیمی‌ها شنیده‌اید، در این ورزشگاه حضور می‌یافتند و جمعیت حاضر تا کناره‌های خطوط بازی نشسته و سرپا، روی دیوارهای شرقی، یعنی آتش‌نشانی و فرمانداری باز هم نشسته و سرپا و بدیهی است جایگاه محقر هم لبریز از مردم بود. بازیکنان آن محله مورد نظر شما سن و سال کمی داشتند؛ حتی بعضی‌ها دانش‌آموز دبیرستان بودند. حضور در تمرینات نامنظم آن‌ها حتی برای ما که سن‌مان اکنون در سراشیبی است، لذت‌بخش بود. فوتبال را به اندازه خانم‌های خانه‌دار مورد اشاره شما هم نمی‌فهمیدیم. اما از بالا و پایین پریدن بچه محل‌های‌مان و از تعصب خاص‌شان در زمین فوتبال لذت می‌بردیم. وقتی برای جمع کردن پول اندک خرید لباس و کفش به مغازه‌های همان محل که هم‌اکنون هستند، اما صاحبان‌شان یا در دل خاک همان محل آرمیده‌اند که روح‌شان قرین رحمت باد و یا توسط خریداران جدید که دیگر شناختی هم نداشتند مراجعه می‌کردند، با دل و جان از فروش روزانه بخشی را در اختیار آن‌ها قرار می‌دادند. تیم‌شان محلی بود، اما اعتباری استانی کسب کرده بود. برای بزرگداشت جوانانی که از دنیا رفته بودند، باشگاه‌های شناسنامه‌دار به این شهر می‌آمدند و بازی می‌کردند... خاطرات به درازا کشید، ولی دوست جوان! از بازیکنان آن محل کدامیک را می‌شناسید که هم‌اکنون زندگی مرفهی داشته باشند؟ آن‌هایی هم که خواستند برای فقط پیشرفت به شهرهای دیگر و حتی به پایتخت بروند، وقتی در مقابل تیم شهر خود به ناچار بازی می‌کردند، انواع دشنام و ناسزا نثارشان می‌شد. تنها اندوخته آن نسل همین مانده دشنام و ناسزا و حالا شما هم با مقالات انتقادی‌تان پازل موجود را تکمیل نمودید. اگر اطمینان خاطر دارید که از حذف محل مورد نظر شما، تنها زمین فوتبال شهر به گرمی آن سال‌ها پذیرای جمعیت می‌گردد؛ اگر اطمینان دارید که با حذف افراد مورد نظر شما که به گواه مقاله شما از یک محله هستند و از تمرین دادن به خردسالان تا پیشکسوتان در حال ثروت‌اندوزی هستند، هنوز اندک اعتبار و آبرویی مانده که همه را ارزانی شما بداریم. در پایان لازم به ذکر می‌دانم، هرگز با حذف هیچ‌کس در ورزش جایگاه شما محکم نمی‌شود، مگر با تلاش، مطالعه و تجربه‌اندوزی. آن‌وقت دنبال شما هم می‌آیند؛ حتی اگر به محل دیگری تعلق داشته باشید و اگر هم قبول ندارید، شاید با کمک تحلیلگران فوتبال (خانم‌های خانه‌دار) روزی دنبال شما هم بیایند... اگر بچه همین محل هم باشید. به پیری آن‌چه مرا مانده لذت یاد است/ دلم به دولت یاد است اگر دمی شاد است.
حسن
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۸:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۲/۱۷
0
0
مقاله جالبی بود! اما خود شما که می‌گویید شهر ما نباید به سطح اول فوتبال کشور فکر کند، خوب است پاسخ این سئوال را بدهید که فوتبال لاهیجان چه از فوتبال شهرهایی مثل سیرجان یا همین لنگرود که در دسته اول تیم‌داری کرد کم دارد؟ یقیناً اگر کارخانجاتی مثل نوشین و نادری یک دهم مخارج تبلیغات خود را که به جیب اغلب فدراسیون‌ها و تیم‌های شهرهای دیگر می‌رود به فوتبال شهر خود اختصاص دهند، لاهیجان در سطح کشور که سهل است، در جهان حرفی برای گفتن خواهد داشت!
بهنام فیروزی
|
United States of America
|
۰۳:۳۶ - ۱۳۹۰/۰۳/۱۰
0
0
بهنام فیروزی: پیمان جان! مثل همیشه تو خودت نمره بیستی... مقاله‌هات هم مثل هیچ کسی نیست... درد دل این فوتبال پیر لاهیج هست.
پیمان عیسی زاده
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۷:۰۴ - ۱۳۹۰/۰۹/۲۹
0
0
پیمان عیسی‌زاده: نویسنده کامنتی که مرا "دوستِ ناشناسم!" خواند، از نزدیک می‌شناسم. متن زیر را دست‌نویس به ایشان رساندم. حالا چند ماهی می‌گذرد و به نظرم برای تکمیل یادداشت و نقطه نظریات بعدی، بد نیست، فقط با حذف اسم افراد محترمی که در یادداشت از آن‌ها نامی برده‌ام، برای مطالعه علاقه‌مندان، به یادداشت اضافه شود.
برگ‌های سبزت را می‌بینیم
و شاخه‌های بلندت را
ترانه شادت را می‌شنویم
که خیابانِ انبوه را
پُر ولوله کرده است
می‌بینیم
می‌شنویم
و چه اندوهناک است
غفلت ما
از ریشه‌های ناپیدایت
که مجروح
پنجه در پنجه خاک افکنده‌اند.
نوشتم چون کمروتر از آنی هستم که بتوانم رودررو با شما حرف بزنم. هرگز تصورش را هم نمی‌کردم کسی از خواندن یادداشت‌ام، روحیه تسخیر یا تمایل به تصاحب پست‌ها یا مدیریت فوتبال لاهیجان ببیند. من هرگز مدعی فوتبال لاهیجان نیستم. از بابت این پیش‌داوری از شما سخت گله‌مندم. آقای ...! به همان اندازه که شما فوتبال لاهیجان را دوست دارید و بخش بزرگی از هویت و وجود شما با مفهوم "فوتبال لاهیجان" عجین است، من هم، در مقیاسی کوچک‌تر و با تجربه ناچیز در برابر شما، این فوتبال را دوست دارم و پاره‌های روشن و تاریکِ تن و روحم با آن آمیخته است. سال‌های دوری و تظاهر به نفرت از این فوتبال هم هیچ امکان فراموشی دردها و زخم‌های آن را فراهم نساخته. می‌دانم شما بسیار باهوشید و بادقت یادداشت‌ام را خوانده‌اید. حالا من هزار صفحه درباره لاهیجان نوشته‌ام، از تاریخ فوتبال لاهیجان بی‌اطلاع نیستم، محلات را حتی از لحظه شکل‌گیری‌شان در لاهیجان کهن و در اطرافِ کهن‌دژ به متکای پژوهش‌های کاملاً شخصی و مداوم یک دهه‌ای از منظر شهرسازی به شکلی تخصصی می‌شناسم و از طریق گفت‌وگوی مداومِ شفاهی ـ مکتوب و حتی تصویری با بازماندگان نسل اول و دوم فوتبال لاهیجان، تاریخ این فوتبال را هم می‌دانم. بنابراین یقین دارم در هیچ کجای یادداشت "سهم شهر از فوتبال" هرگز از هژمونی چند دهه‌ای یک محله بر فوتبال لاهیجان گله نکرده‌ام (این گله به نظرم آن‌قدر کودکانه است که بگوییم چرا برزیل بهترین تیم دنیاست؟ یا چرا منچستر یونایتد بیشتر مواقع می‌بَرَد؟) حتی به وضوح نوشته‌ام که هیچ اشکالی ندارد یک محله به نام امیرشهید به دلیل وجود اولین و مهم‌ترین زمین فوتبال شهر در حاشیه‌اش، پُررونق‌ترین و بااهمیت‌ترین پایگاه فوتبال منطقه باشد. از کیفیت فنی بازی شما، تیم‌هایی که بازی کرده‌اید، موقعیت شما در سطح اول فوتبال گیلان و ایران و حتی در فوتسال اطلاع دقیق دارم. شما به اراده خودتان، بدون اتکاء به هیچ جریانی مشهور فوتبال گیلان شدید؛ می‌دانم، اما شما هم به دلیل آن شهرت نمی‌توانید برای فوتبال لاهیجان بهترین برنامه‌ریز باشید. همان‌طور که خودتان نوشتید، فقط با "تلاش و مطالعه و تجربه‌اندوزی" و کار می‌شود برنامه‌ریز و مدیر خوب ورزش شد. شاید اشتباه بزرگ من این بود که خیلی واضح و روشن اسمی از ... نبردم که می‌دانم شما هم در مقیاسی وسیع‌تر و از فراسوی سه دهه ـ سی سال! که اصلاً کم نیست و بیشتر از سنِ من است ـ با زخم‌های کهنه ناشی از رفتارهای‌شان آشنایید. با این‌همه چرا نمی‌پذیرید اتوریته ... در این سال‌ها فقط با حمایت و احترامی که اهالیِ محله امیرشهید به او می‌گذارند برقرار است. من به رفتار دوگانه شما اعتراض دارم که درحالی که به همه نقطه‌ضعف‌ها، کمبودها و ناتوانی‌ها و خودخواهی‌های ... آگاهید، به دلیل پیشکسوت بودن‌شان و بچه محل بودن‌شان سرپوش می‌گذارید. ... به استناد تاریخ فوتبال، یکی از بهترین بازیکنان فوتبال گیلان در دهه پنجاه خورشیدی است؛ پیشکسوت مطلق فوتبال لاهیجان و شرق گیلان است، به همراه (ع.ک) بهترین و به تنهایی مطرح‌ترین فوتبالیست شرق گیلان است. هیچ حرفی نیست. اما نخواهید بپذیرم که ... به دلایل یاد شده، بهترین محلل فوتبال لاهیجان است یا ... بهترین امکان و فرصت برای برنامه‌ریزی فوتبال لاهیجان است. در این اعتراضِ من البته چطور خودخواهی و علاقه به حضور در مدیریت فوتبال می‌بینید؟ هر شاهد و ناظر بیرونی گواه است: در زندگی شخصی‌ام آن‌قدر امکان‌های تازه و پُرهیجان فراهم است که برگشتن به فوتبال برایم هرگز وسوسه نیست. باور کنید. من هرگز به فوتبال برنخواهم گشت. هرگز! چون خودم به اختیار رفته‌ام و تازه عمیقاً معتقدم آدمی در قواره توانایی و استعداد من نمی‌تواند حتی لحظه‌ای برای نجات این فوتبال گام بردارد. آن‌‌قدر چیزهای تلخ از این فوتبال می‌دانم...
من روزهای تلخی را دیده‌ام
و حرف‌های خیلی زشتی شنیده‌ام
بسیار زشت‌تر از فقر
اما
سوگند خورده‌ام که کلامی بر زبان نیارم
و خواب‌های خود را هم
با هیچ‌کس نگویم...
ژورنالیست نیستم و گاهی پرداختن به فوتبال هم سودای پست و مقام نیست؛ ادامه تلاش‌های یک دهه‌ای است برای رواج نوعی کردار و اندیشه انتقادی در رابطه با هر امر مربوط به شهر: ورزش، هنر، تاریخ و انسان‌شناسی شهری. شما را به حرف کم دیده‌ام؛ بخواهید ـ نخواهید همیشه مدافع منش شما، روح عصبی اما بامعرفت، منصف و شریف‌تان هستم و آرزو دارم روش شما در تلاش شخصی و بی‌واسطه‌گی حاکم فوتبال لاهیجان باشد و ایمان و تعصب‌تان به محله، الگوی شهر.
نظرات بینندگان