پایگاه خبری تحلیلی لاهیگ با افتخار همراهی بیش از یک دهه در عرصه رسانه های مجازی در استان گیلان      
کد خبر: ۳۵۰۰
تاریخ انتشار: ۲۷ آبان ۱۳۸۹ - ۱۷:۲۱

توفان شن سرخ

سیدعلی صالحی
باید بَلَد بود. مثل بیژن نجدی نازنین. می‌دانست چه نگوید. می‌دانست چه ننویسد. می‌دانست وقت واژه... نه هر وقت است. وقتی كه شمس تبریزی اشاره می‌كند كه "من وقت‌ام!"، یعنی دانسته است كه درك وقت، دانایی عظیم آدمی است.
دیدار نخست بود. روشن می‌شناختم‌اش. زنگ زد، گفت: "می‌آیم!" و سرِ وقت آمد. آمده بود تا در باب "شعر گفتار" گفت‌وگو كنیم، برای جریده‌ای در سرزمین شریف گیلان، كه البته به یاد دارم صاحب حیثیت بود به عصر خود. آن ایام و از آن‌ همه اهل قلم، تنها چند گرامی را خوب می‌شناختم؛ صالح پور‌بزرگ، شمس‌ لنگرودی، بیژن نجدی، علیرضا پنجه‌ای و نصرت رحمانی شریف كه مهمان اهل رشت بود به بقاء خویش.
بیژن، بلوچ‌زاده شمال‌نشین، شاعر بود تا دین واژه شاعر بود. گفت: ما هر دو شاعریم، اما داستان هم می‌نویسیم، هر دو ریاضیات خوانده‌ایم، هر دو آفتاب سوخته‌ایم، هم‌زاده بلادی كه بر شانه‌ خط "استوا" نشسته است. و نگفت كه سهم بلوچستان او توفان شن سرخ است و اقبال خوزستان من، سونامی ماسه‌های تشنه.
باید بَلَد بود، مثل بیژن نجدی نازنین! شاعرترین من، برادر من. باری ایامی چند پیش از این خوابی از وی دیدم، انگار باز ملاقات نخست همان موسم غریب است. پاره‌پاره این "رؤیا" را باز نوشتم به همان روزگار، و بعد مزدك پنجه‌ای پرسید: "از بیژن چطور؟ می‌نویسی...!" و نوشتم و از یادم رفت، تا امروز كه آن پندار... دوباره پیدا شد. گفتم با این اشاره به زیارت مزار بیژن می‌روم. برویم... می‌آیید؟ وقت، وقتِ وقت است:
پیاده از مه به‌در شدم. هوا داشت روح روشنایی را به‌راه می‌آورد. به‌در شدن از عقل راه‌بَلَد، خود رسیدن به "راه" بود. دیدم تنها نیستم، اما ندیدم كی و از كجا راه افتاده، رو به كدام ساحت مخمور می‌رویم: من بودم، تنهایی عظیم آن سال‌هایم، و تخیل آلوده به واژه‌هایی كه بازمانده دهه دریاكُش عددی عجیب بودند: شصتِ شهید!
و بعد ما از كوه بالا رفتیم. جنگل جهان اجازه به زیارت نیلوفر و بابونه نمی‌داد. نرسیده به رأس رویاها، كودك لاغر‌اندامی خوش‌خنده، با سیمای گندم گُفته خود، از خواب خفته من فهمید، خفته‌ترین مسافر این حدود هجوم‌زده باید من باشم. نیلوفر مذكری با خرمنی از جعد و پیچ و پیچك مشكی مشكی بر جمجمه‌اش: بلوچ از دریا گذشته، كویر كلمه نشان روزی دیگر، جنگل‌نشین لاهیجان. تخیل‌ام اشتباه نكرده بود. كلبه كوچكی از ترانه و تركه انار و كلماتِ به تمشك شُسته را بالای كوه نشانم داد، سر زبان می‌زد شیرین!
گفت: از قبیله بلوچ این‌جا پی منیژه‌ ماه آمده‌ام: بیژن! هی بیژنِ فردای هزار قلم! صدای تو را از چاه چكامه‌ها شنیده بودم به هزاره‌ها، این‌جا بر بلندای باران‌پَرَست كادوسیان چه می‌كنی؟ اما كودك رفته بود، راه، مِه، كوه، عقل، عبور، حتی رسیدن، همه رفته بودند، تازه به یاد آوردم من هرگز به آن سرزمین نرفته‌ام، نگفته، نخفته‌ام. تنها به وقت ویرانی رودبار و مرگ منجیل به آن زلزلة‌الارض، در طول راه‌پیمای محمودِ بزرگ بودم تا به وسع خویش، همه‌ واژه‌ها را بر مُردگان خود مزار كند، گریه كنم و من كجا و این‌جا كجا؟ دو قُمری تنبل شهری، پیش پای او دویدند سمت چپ باغ مهد كودك، خودش بود كه گفته بود من كجا و این‌جا كجا...! نیمی نیلوفر و نیمی بابونه، لاغر‌اندامی خوش‌خنده، با سیمای به نسیم گیلان شُسته‌اش... مقابل من، با خرمنی شهریوری از ابر سپید سپید بر جمجمه پُر از روح روشنا...! هی بیژنِ همین امروزِ هزار قلم!
كودكی از ایل بلوچ به گیلان و كودكی از ایل بختیار به پایتخت پتیاره! حالا هر دو بنشینید: چای، سیگار، صحبت، سلامتی. و بعد همه رفتند. من و بیژن در مهد كودك، در باغ. گفت: این چنار چهار برابر من و تو سن دارد، اما این انارِ پُر‌میوه را خودت كاشته‌ای. و این گل سرخ، و این طاقی نرگس، من می‌فهمم، رد دست شاعر همین است "سید!" و سید را با چند تشدید روی حرف "یا" تلفظ می‌كرد. ما هر دو به "پیر شدن" رودست زده بودیم، اما مرگ، فرشته مرگ، موجود عجیبی است، خاصه این‌كه شاعران را خیلی دوست می‌دارد، هرچه شاعر‌تر باشی، با تو رفیق‌تر است، و گاهی اوقات از شدت همین علاقه، دچار اشتباه كوچكی می‌شود، محبوب خود را می‌برد و دیگر باز نمی‌گرداند، فقط گاهی خبر می‌آورد كه شما زندگانِ به ظاهر مانده، نگران نباشید، حال‌اش عالی، توپ، محشر، ماه! غرق نیلوفر و بابونه و نور و باران و زن و زندگی‌ست.
و من خودم از فرشته‌ مرگ شنیدم كه گفت: سه‌شنبه پیش. شب شعر باشكوهی برپا بود، بیژن هم بود، نصرت رحمانی، فروغ، شاملو، سپهری، آتشی، خیلی‌ها، اول نیما آمد و شعر بلند افسانه‌ 2 را خواند. بیژن پیاله‌اش را دوباره پُر كرد و از فروغ پرسید: "سید را این طرف‌ها ندیدی؟" فروغ گفت: "سید" فقط یك "تشدید" دارد بیژن جان، تو سه چهار تا تشدید بلوچی گیلكی...! من از فرشته مرگ پرسیدم: آیا آن جهان برای برگزاری شب شعر، به گرفتن مجوز نیازی هست؟ اجازه‌ سالن چطور؟ مسأله ممیزی... و همین حرف‌ها...!
فرشته مرگ نگاه خاصی... (نیازی به وصف ندارد) فقط نگاهم كرد و گفت: پسر... آن شب عمران صلاحی سنگ تمام گذاشت. كاش بودی و می‌دیدی!

• روزنامه شرق، شماره 1115، 27 آبان 1389
نظرات بینندگان