پایگاه خبری تحلیلی لاهیگ با افتخار همراهی بیش از یک دهه در عرصه رسانه های مجازی در استان گیلان      
کد خبر: ۳۰۱۴
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۶:۳۰

"خبرنگاری" یعنی "فضولی"!

دکتر بهمن مشفقی
از سال‌های طفولیت این عادت برای من مانده بود که سر سفره صبحانه و نهار و شام که می‌نشستم، مرتباً از شادروان مادر عزیزم می‌پرسیدم: "مادر! چه خبر؟ مادر! چه خبر؟!" عجیب این‌که او هیچ‌گاه در پاسخم چیزی بر زبان نمی‌آورد و تنها با حرکت سر به علامت نفی به من می‌فهماند که خبری ندارد! تا این‌که در یکی از روزها که مرض "چه خبر؟ چه خبر؟" کردنم به شدت عود کرده بود، با عصبانیت به من گفت: "ساکت شو بچه! منو کشتی از بس که می‌پرسی: چه خبر؟ چه خبر؟! مگه من خبرنگارم؟!" چرا مرحوم مادرم از سئوال‌های "چه خبر؟ چه خبر؟" من ناراحت شده بود؟ و چرا از این‌که ممکن است درباره‌اش تصور کنم که "خبرنگار" است عصبانی شده بود؟!
اگر حافظه تاریخی‌ام فراموش نکرده باشد (هرچند استوانه شعر و ادبیات نوین ایران ـ زنده‌یاد احمد شاملو ـ معتقد بود که مردم ایران حافظه تاریخی ندارند! ولی از آن‌جا که مطلبی را که می‌خواهم به عرض شما خوانندگان عزیز برسانم، مطلبی ورزشی است و تصورم این است که نظر ایشان درخصوص "حافظه ورزشی!" صادق نباشد!) قریب به نیم قرن پیش که در دبیرستان دولتی "ایرانشهر" لاهیجان در کلاس چهارم دبیرستان و در رشته طبیعی که در آن زمان برای اولین بار طرح آن در کشور پیاده شده بود مشغول تحصیل بودم (سال 1334 شمسی)، هنوز آثار شوم کودتای "انگلو ـ آمریکن" 28 امرداد 1332 با قدرت تمام در فضای کشور احساس می‌شد و مردم از هرچه روزنامه و نشریه، چون جن از بسم الله گریزان بودند، که ناگهان سروکله هفته‌نامه‌ای به نام "کیهان ورزشی" پیدا شد که به سرعت در همه جا، حتی در دست دانش‌آموزان مدارس هم دیده می‌شد.
در شرایطی که هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد روزنامه یا نشریه‌ای را با خود به مدرسه بیاورد، اغلب دانش‌آموزان به راحتی و بدون هیچ ترس و واهمه‌ای "کیهان ورزشی" را با خود به مدرسه می‌آوردند و مسئولین مدرسه هم مانع نمی‌شدند! واضح‌تر بگویم، "کیهان ورزشی" در آن سال‌ها حکم نوار و سی دی های مجاز امروزی را داشت که همه می‌توانند آن‌ها را بدون ترس و واهمه با خود داشته باشند! طبیعی است که من هم یکی از خریداران و خوانندگان پروپاقرص آن شدم و مطالب هر شماره را تا رسیدن شماره بعدی چندین و چند بار می‌خواندم و لذت می‌بردم و همین عشق و علاقه من به "کیهان ورزشی" سبب شد که به درخواست آن‌ها از دانش‌آموزان مدارس که می‌توانند "خبرنگار افتخاری" کیهان ورزشی در مدارسی که تحصیل می‌کنند باشند، پاسخ مثبت دادم و با صرف هزینه‌ای به مبلغ "سی شاهی" به این شرح: "ده شاهی برای خرید یک برگ کاغذ ده شاهی، ده شاهی برای خرید یک عدد پاکت نامه و ده شاهی برای خرید یک عدد تمبر پستی، تمایلم را به خبرنگاری افتخاری کیهان ورزشی در دبیرستان دولتی ایرانشهر لاهیجان به اطلاع آن‌ها رساندم و در ضمن برای این‌که به آن‌ها نشان بدهم که در زمینه خبرنگاری و تنظیم خبر و گزارش چیزی سرم می‌شود و استعدادی هم دارم، به شرح جریان مسابقه فوتبالی که در همان ایام بین فوتبالیست‌های مدارس بندر انزلی و فوتبالیست‌های مدارس لاهیجان برگزار شده بود و تیم لاهیجان بازنده شده بود پرداختم، و در توضیح خبر نوشته بودم: "جالب این‌که در این مسابقه، فوتبالیست‌های بندر انزلی با پیراهن‌های ورزشی و کفش‌های فوتبال نو در زمین مسابقه بازی می‌کردند و فوتبالیست‌های لاهیجان با پیراهن‌های معمولی و پابرهنه بازی می‌کردند!" و افزودم: "وقتی در پایان مسابقه از فوتبالیست‌های لاهیجان سئوال کردم که چرا کفش فوتبال به‌پا نداشتند؟ گفتند: کفش‌هایی که به ما داده بودند به حدی مندرس و کهنه بود که شبیه تابوت رامسس دوم بود! به‌طوری که نمی‌شد با آن راه رفت، چه رسد به این‌که بتوان با آن در زمین فوتبال دوید!"
یکی دو هفته از ارسال اولین خبر ورزشی‌ام به کیهان ورزشی گذشت که مشاهده کردم خبر ارسالی بدون کم و کاست در کیهان ورزشی به چاپ رسید و به همین جهت آن شماره بیش از هر شماره‌ای در مدرسه دست به دست می‌گشت و من واقعاً از شادی در پوست نمی‌گنجیدم!... ولی این شادی و نشاط چندان دوام نداشت! بدین معنی که یک روز وقتی معلم ورزش ما در ساعت کلاس درس ورزش به کلاس ما آمد و پس از برپا و برجا دادن مبصر کلاس، سر جای خود نشستیم، مشاهده کردم معلم ورزش ما بدون این‌که حرفی بزند مرتباً در عرض کلاس قدم می‌زند و قیافه‌اش طوری است که نشان از عصبانی بودن او دارد و هیچ‌کس از بچه‌های کلاس هم نمی‌توانند حدس بزنند که آقا معلم را چه می‌شود؟!
لحظاتی گذشت و معلم ورزش ما از حرکت ایستاد و رویش را به طرف ما دانش‌آموزان کرد و با صدای بلند و حالت عصبی پرسید: "مشفقی" کیست؟ من که از طفولیت دچار لکنت زبان بودم، با شنیدن این جمله لکنت زبانم دوچندان شد، آب دهانم خشک شد و زبانم به سقف دهانم چسبید و با ترس و لرز و زحمت فراوان گفتم: منم آقا معلم! معلم ورزش با عصبانیت گفت: "آن چه فضولی بود که در کیهان ورزشی کردی؟!" با لکنت زبان غیرقابل وصف گفتم: "آقا معلم! به خدا من فضولی نکردم! من فقط خبر انجام مسابقه فوتبال را دادم!" گفت: "خبر دروغ دادی!" گفتم: "آقا معلم! به خدا قسم، من خبر دروغ ندادم، من هرچه را که شاهد بودم و شنیده بودم، عیناً آن را نوشتم، دروغ ننوشتم!"
آقا معلم با تحکم گفت: "این اولین و آخرین باری باشد که از این فضولی‌ها کرده باشی! فهمیدی؟! بشین سرجات!"
از آن لحظه به بعد ساعت کلاس درس ورزش که همیشه برای من با شادی و سرور همراه بود، شد ساعت کلاس ریاضی(!) که در آن همیشه از ترس این‌که نکند مورد سئوال معلم ریاضی قرار بگیرم سرم پایین بود!
مع‌هذا هرازگاهی باز جسته و گریخته خبرهای ورزشی را می‌دادم، ولی سعی می‌کردم در آن‌ها کمتر "فضولی" بکنم! با وجود این، میانه معلم ورزش و من آن‌طور که باید حسنه نبود! تا این‌که برحسب تصادف چند روزی به تهران رفته بودم. در مراجعت از تهران در گاراژ ایران‌پیما که در آن زمان در خیابان چراغ برق (امیرکبیر) حوالی میدان سرچشمه قرار داشت، در اتوبوسی که به لاهیجان می‌آمد با عده‌ای از دانش‌آموزان ورزشکار لاهیجانی که برای انجام مسابقات ورزشی به اصفهان رفته بودند برخوردم.
آن زمان ضبط صوت‌های مینی یا میکرو نبود که بتوان با افراد مصاحبه کرد و حتی آدم جرأت نمی‌کرد قلم و کاغذ را دربیاورد و به کسی بگوید که می‌خواهد با او مصاحبه کند، چون به محض مشاهده آن، زبان‌شان را می‌بستند و خیلی محترمانه آدم را دست به ‌سر می‌کردند! این بود که خبرنگار می‌بایست از چنان حافظه‌ای برخوردار باشد که تمام صحبت‌های افراد را در ذهن خود بگنجاند و در موقع مناسب آن‌ها را روی کاغذ بیاورد! به همین جهت سر صحبت را در اتوبوس با آن‌ها باز کردم و معلوم شد که ورزشکاران لاهیجانی در مسابقات اصفهان به موفقیت‌هایی دست یافته‌اند. خلاصه درد سرتان ندهم... در فرصت مناسب آن‌ها را روی کاغذ آوردم و در ضمن اضافه کردم که ورزشکاران لاهیجانی موفقیت‌شان را در مسابقات اصفهان، مدیون کوشش‌های معلم ورزش و مدیر دبیرستان خود می‌دانند! و گفتند اگر تشویق‌ها و راهنمایی‌های معلم ورزش و مدیر دبیرستان نبود، ما هیچ‌گاه به این موفقیت نائل نمی‌شدیم! (درحالی که آن‌ها اصلاً چنین حرفی نزده بودند!)
چاپ این خبر در کیهان ورزشی همان و روی خوش نشان دادن معلم ورزش ما به من و نیز تحویل گرفتن چشمگیر مدیر دبیرستان همان! و باز کلاس درس ورزش برای من شد کلاسی مملو از شادی و نشاط، اما کوشش‌های من درخصوص این‌که کلاس ریاضی را هم به چنین صورتی درآورم، نتیجه نداد که نداد!
آری! دیگر از نظر معلم ورزش ما، خبرهای ارسالی من به کیهان ورزشی "فضولی" نبود و من خبرنگار افتخاری کیهان ورزشی هم دیگر "فضول" نبودم! اکنون بیش از نیم قرن از آن تاریخ می‌گذرد و فکر می‌کنم لابد شادروان مادر عزیزم می‌دانست که "خبرنگار" یعنی آدم "فضول"(!) و خبرنگاری هم، یعنی "فضولی"(!) و می‌خواست به من بفهماند که در گفته‌ها و پرسش‌هایم مؤدب باشم! این را بگویم که به تدریج متوجه شدم که "فضولی" ریشه در تاریخ و ادبیات ما دارد، به‌طوری که از این کلمه مشتقات فراوانی ساخته‌اند، نظیر: فضول آقا! فضول خان! فضول بک! فضول الدوله! فضول السلطنه! فضول باشی! فضول آغاسی! فضول الملک! فضول العلماء! فضول خانم! فضول بچه! فضول الشعراء... و شاید انگشت‌شمار کشورهایی باشند که ادبیات‌شان در زمینه "فضولی" این‌چنین پربار و غنی باشد!
خلاصه همچنان که موقعیت من در نزد معلم ورزش و مدیر مدرسه روز به روز خوب و خوب‌تر می‌شد، "فضولی" من برای دوستان کیهان ورزشی بیشتر و بیشتر می‌شد! به‌طوری که به آن‌ها می‌نوشتم خبرهای ارسالی مرا بدون کم و کاست به چاپ برسانند! و این فضولی‌ها به جایی رسید که روزی‌ نامه‌ای از کیهان ورزشی با امضای آقایی که فکر می‌کنم "الهی" نام داشت به دستم رسید که در آن نوشته شده بود: "آقای بهمن مشفقی! نامه‌های شما طوری است که خونسردترین آدم‌ها را عصبانی می‌کند!"
حساب کار دست ما آمد... به همین جهت سال بعد که برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و در دبیرستان رازی تهران ثبت نام نمودم و دفتر کیهان ورزشی هم در دو قدمی من قرار داشت و به قول معروف دم چک‌شان هم بودم، دیگر هوس "فضولی" و "خبرنگاری افتخاری" نکردم که نکردم!
اکنون پس از گذشت چند دهه سابقه خبرنگاری افتخاری آرزو دارم لااقل در این راه یاری نماید، ممنون همیشگی خود خواهد ساخت.

• روزنامه اعتماد، 28 آبان 1382
vahomanmd.blogfa.com
نظرات بینندگان