شهر ما و بسیاری از شهرهای بزرگتر و در کل جامعه ما از پس شکافها و تضادهای خرد و کلان، قومی، مذهبی، طبقاتی، جنسیتی و ... درگیر یک شکاف تاریخی و اصلی است؛ شکاف سنت و مدرنیزم، استبداد و دموکراسی، اقتدارگرایی و اصلاحطلبی، قانون قدرت و قدرت قانون، طالبانگری و تکثرگرایی، عوام و نخبگان و سرانجام درهای ژرف و عمیق مابین دو قله دور از هم: "تودهها و روشنفکران."
گاه جرقهای در تاریکی و شوالیهای در گرگ و میش تحولات اجتماعی، سوار بر اسب راهوار وعده و آرزو و شعار و آرمان و ایده برمیخیزد و با خیزی به بلندای فاصله عمیق این دو قله گام برمیدارد. اما نه با مردم و در صحنه واقعیتهای پلشت و ناهموار که تنها و قهرمانگونه در عرصه ذهنها و آرزوها. سرانجام شمشیر داموکلس نهادهای حقیقی و واقعی و متصلب و استبدادزده، چالهها را به چاه و درهها را به سیاهچالهای معرفتی و طبقاتی تبدیل کرده، شکست و حرمان را نصیب مردم ساخته و شوالیه را در قامت یک قهرمان شکستخورده به نمایش میگذارد.
بررسی این فاصله و چالش از منظر جامعهشناسی طبقاتی و علل گذار کند و لاکپشتی جامعه پیشامدرن به جامعه مدرن، فرصتی دیگر میطلبد و نگاهی ژرفتر؛ آن¬هم از منظر دلسوختگان آگاه و روشنفکران آزادیخواه و مسلط بر تحولات اجتماعی. اما از منظر فرهنگی، شاید بتوان برخی از نمودها و ویژگیهای این دو قطب تعیینکننده به مثابه دو پارادایم کهن و نو، دو تکاپو و دو جزیره جدامانده از هم در اقیانوس متلاطم هزاره سوم، آنهم از یک جامعه با یک جغرافیا و تاریخ مشترک ارائه داد.
تذکر این نکته ضروری است که هرگاه این تضاد (عوام و نخبگان) به اوج میرسد، قانون سنت همراه با قدرتهای پادگانی و لمپنیسم بهجا مانده از قبل و بعد انقلاب، موازنه قوا را به سمت سنت و سیادت آیینگرایان بهدور مانده از عصر و زمان هموار میسازد و دگربار فرزانگی و روشنبینی و اصلاح و تغییر و تحولخواهی، قربانیان محراب قدرت و سیاست خواهند شد.
سنتگرایان بهجامانده از آشفتگیهای فرهنگی و اقتصادی، نشانههایی دارند که ریشه در تاریخ این قوم دارد:
1- برای حفظ هویت اجتماعی و تاریخی خویش، انسجام و اتحادی نانوشته دارند. در مقاطعی آنگاه که منافع فردی خود را در خطر میبینند، چنگ به صورت هم میاندازند، اما هنگامی که منافع جمعی و منزلت اجتماعی و رانتهای افسانهای و بیبدیل اقتصادی و سیاسی خود را در خطر میبینند، به سرعت تبدیل به یک حزب سنتی با پایگاه تودههای بیسر و حاشیهنشینان محروم شده، غول سنت را دوباره بیدار و احیاء میکنند.
2- برای تداوم و تحکیم اقتدار خویش، خرده فرهنگها، عواطف و آرزوهای سرکوفته اقشار محروم جامعه را تبدیل به یک ایدئولوژی مهاجم، توفنده و ویرانگر میکنند تا بنیادگراییشان همچنان پشت به آینده و رو به گذشته طلایی باشد.
3- قدرت متمرکز آنها یکسویه نیست (اقتدار نظامی، قدرت کاریزمایی و مقدسمآبانه و انتصابی و قدرت حاصل از تقنین و قضاء).
4- هژمونی طلباند، زعیم پروراند، مرجع سازاند و به آنچه که ساختهاند، باوری کودکانه و افسونگرایانه دارند. در لحظات حساس و در پیچ و خمهای تند و تیز تحولات اجتماعی تمکین میکنند و چون سربازان و هواداران یک حزب آهنین در پیشگاه قدرت به سجده میافتند و سر به راه آرمان خویش مینهند.
اما شبه متجددان و شبه روشنفکران و برج عاج نشینان عرصه اندیشه و تفکر و تعقل:
1- تکثرطلبند. هرکدام یک حزباند و ساز خود را میزنند. به دلیل آزمونهای اندک در عرصه تجربه و مردم، از دموکراسی فقط کثرت را میآموزند. از وحدت و انسجام (که وجه دیگر دموکراسی است) و تمکین آگاهانه بر مبنای یک استراتژی ممکن و محدود (نه آرمانی و دستنیافتنی) سرباز میزنند ("دوم خرداد" یک استثنای تاریخی است1).
2- شلختگی و چپرویهای کودکانه دارند. بالا و بالا و بالاتر میروند، اما فقط در عرصه تخیلات و ذهنیتها و نه عرصه واقعیتها و عینیتها.
3- نسبینگراند و ضد کاریزما و قهرمان. هرکدام یک قهرماناند و یک سردار. جمع سرداران بیسرباز همه واجبالوجوداند! و خداوندان قلههای دستنیافتنی.
4- همه چیزهای سخت و مقدس را دود کردهاند (مارکس) و دنیایشان افسونزدایی شده است؛ علمی و عاقلانه (وِبر)، اما از عشق و جوشش و همنوایی با سرنوشت مردم چندان خبری نیست. باورشان این نیست که برای پیمودن یک مسیر طولانی، گام اول را باید برداشت. آنکه بذر را به زحمت و رنج در زمین میکارد، میداند ماهها بعد باید در انتظار شکوفه و میوه و حاصل باشد، اما از دید ناشکیبایان:
دولت آن است که بی خون و دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل، باغ جنان اینهمه نیست
5- از رنج و حرمان و شکست، دنیاهای خود را تیرهتر و تنهاییهایشان را عمیقتر میسازند و آنگاه اگر به اتفاق و شانس و تصادف، مجالی برای اصلاحطلبان (بخوانید راستکیشان معتدل و میانه) فراهم شود، پا پس میکشند و از ورود به عرصه پرهیز دارند. مبادا که آلوده و تردامن شوند، و قلههای اساطیری آرمانهای خود را مشوش و تیره و تار سازند.
6- و آنگاه که گامی فرو مینهند و از قله سرازیر میشوند، فقط دل به جنبشهای اجتماعی دارند و آنهم جنبش و نهضتی فاقد تشکل و حزب و جبهه و نظم و مانیفستی که استراتژی گام به گام را تدوین کرده باشد و ریشه در طبقات عینی جامعه (کشاورزان، کارگران، کارمندان، تکنوکراتها و قشر متوسط) داشته باشد. اتکای صرف به قشرهای فراطبقاتی (روشنفکران) و یا طبقات ذهنی (دانشجویان، نویسندگان و هنرمندان)، یعنی همان اصلاحات از بالا که تفاوتی با انقلاب از بالا ندارد و "افسانه سیزیف" قدرت را هزاران باره تکرار میکند.
7- و آنگاه که بخشی از روشنفکران بومی در سپهر آزادی و عدالت و معنویت همزبان با تودهها، در نظام سخت و صعب سنت، روزنهای باز میکنند و دریچهای به سمت آگاهی و رهایی و پل ارتباط و اتصال توده به خواص، سنت به مدرنیزم، جامعه کهن به جامعه صنعتی و مدرن میشوند و نقش تاریخی دوران گذار را به خوبی ایفا میکنند، متهم به خیانت، التقاط (تقلیل مفاهیم)، پشت کردن به سلاله روشنفکری یا تبار اصولگرایان شده، همچون مرغان عروسی و عزا، بین دو سنگ آسیای سنت و تجدد جان میبازند و قربانی پوپولیسم چپ و راست، چپرویهای کودکانه و راسترویهای اقتدارمآبانه میشوند.
به قول آن دوست فرزانه، "کسانی که عمر جهان را با خود دارند، از تکرار تراژدی میپرهیزند."2
پینوشتها:
1- "دوم خرداد"، خواسته یا ناخواسته محل وصل جریانهای مدرن و پسامدرن سنتی و متجدد، پوپولیسم و آوانگارد شد. یکی از برج عاج روشنفکری و آرمانهای شیک فرود آمد تا به "خاتمی" رسید و دیگری از قاعده مخروط سنت و فقر و درماندگی به فراز آمد تا به "خاتمی" رسید... و جنبش به رهبری روشنفکران عرفی، بومی و دینی در کمرکش کوهی ایستاده بود که باید پایینیها را به بالا میکشید و بالاییها را به پایین.
"عبور از خاتمی" در واقع بازگشت به همان فراز و فرود گذشته بود؛ عبور نبود، بازگشت بود به همان آشیانه سابق! و اتفاقی که پس از چندین دهه در وحدت روشنفکران و تودههای مردم در عرصه سیاست به وقوع پیوسته بود و به نحوی اعجابانگیز، مخروط وارونه نظام قدرت را به قاعده کرده بود، دوباره دچار تلاشی و دوری هرکدام از دیگری شد. اکنون مجال نقد و بازآفرینی آن شکوه و شکست نیست. اما میتوان به اختصار گفت که علاوه بر چپرویهای اپوزیسون در انقلاب مانده، کندیهای حرکت دوستداران خاتمی نیز در این بنبست تاریخی برای اصلاحطلبان (و نه اصلاحات) نقش بهسزایی داشت. "دوم خرداد" درک درستی از معادلات قدرت نداشت. میخواست و باور داشت که بر اساس قدرت قانون حرکت کند، درحالی که از قانون قدرت غافل بود.
2- جملهای از کمال اطهاری.
• ماهنامه بام سبز، شماره 8، اردیبهشت 1388