سالهای آغازین دهه سی بود... سالهای هیجان و شوق و شور احساسات ملی و میهنی و مبارزات ضد استعماری ملی شدن صنعت نفت و سالهای اعتراضها و اعتصابها در مدارس و آموزشگاههای عالی بر ضد استعمار سیاه انگلستان.
نیمه شهریور ماه بود و گرمای هوای آن سالهای تهران. مسافرخانه پارس خیابان ناصرخسرو که من و برادرم به اتفاق شوهرخواهرم به تهران آمده بودیم تا اسم برادرم را در دبیرستان رازی که در آن زمان در خیابان فرهنگ قرار داشت بنویسیم. وقتی پرونده ثبت نام را روی میز رئیس دبیرستان گذاشتیم، او پس از مطالعه گفت: متأسفم! با وجود نمرات خوب این دانشآموز نمیتوانم اسم او را در این دبیرستان بنویسم! و توضیح دیگری نداد و اصرار ما برای اینکه علت مخالفت با ثبت نام برادرم را بفهمیم، کاری از پیش نبرد. هر سه نفرمان ناراحت و افسرده به مسافرخانه پارس برگشتیم.
شوهرخواهرم وقتی قیافه ناراحت و افسرده برادرم را دید، گفت هیچ ناراحت نباش! فکری به خاطرم رسید که انشاءالله موفق خواهم شد تا اسم تو را در دبیرستان رازی بنویسم! سپس بدون اینکه لحظهای درنگ نماید، ما را با خود برد. در راه به ما گفت: بچهها میخواهم پیش کسی بروم که عاشق دانشآموزان زرنگ و درسخوان است و در این راه هر کمکی از دستش برآید، بدون توجه به اینکه دانشآموز از چه طبقه و خانوادهای است، کارش را انجام میدهد. خوشبختانه همشهری ما هم هست و نامش دکتر محمدعلی مجتهدی گیلانی است.
طولی نکشید که خود را در مقابل در ورودی دبیرستان البرز دیدم. تا رسیدن به اتاق رئیس دبیرستان چیزی که از همان آغاز حتی در آن سن و سال جلب نظرم را کرده بود، ادب و احترام و نظم و ترتیب چشمگیری بود که در گوشه و کنار آن مکان و افرادش به چشم میخورد که نشاندهنده مدیریتی کمنظیر در آن محیط بود.
پشت اتاق مدیر دبیرستان با وجود اینکه روزهای ثبت نام دانشآموزان بود و افراد زیادی بودند، ولی نظم و سکوت خاصی حکمفرما بود. نکته جالب دیگر اینکه مدت توقف افراد در اتاق رئیس دبیرستان چندان طولانی نبود. بعدها متوجه شدم که او به وقت افراد اهمیت فراوان میداد و کار و مشکلات مراجعین را در صورتی که از دستش برمیآمد، بدون اینکه هیچ منتی بر سر کسی بگذارد، انجام میداد. در مقابل او هیچکس جرأت ندارد بگوید وزیرم یا وکیلم یا رئیسم! فقط اجازه میدهد فرد مراجعهکننده کارش و تقاضایش را بگوید!
وقتی نوبت ما رسید و وارد اتاقش شدیم، مردی را که از همان آغاز سیمای مصمم و انسانیاش شخص را وادار میکرد که نهایت احترام را بهجا آورد، پشت میزی که با پرچم سه رنگ ایران زینت داده شده بود، نشسته دیدم که وقاری کمنظیر داشت و به قول آندره مالرو، "از آن درختان بلوط تاریخ بود."1
شوهرخواهرم ضمن توضیحی مختصر، پرونده برادرم را روی میز گذاشت. او بدون اینکه چیزی بگوید، دست به طرف تلفن برد و لحظهای بعد به زبان فرانسه با کسی که در آنسوی تلفن گوشی را برداشته بود به گفتوگو پرداخت و پس از چند دقیقه مکالمه، یادداشتی نوشت و به دست ما داد و گفت بروید و اسمش را در دبیرستان رازی بنویسید! بعد مکثی کرد و گفت: هیچ میدانید چرا اسم این دانشآموز را با این نمرات عالی نخواستند بنویسند؟ منتظر پاسخ ما نماند و گفت: برای اینکه شمالی هستید و میگویند شمالیها هم آدمهای شلوغی هستند!
آری آن روز که با نامه استاد، ثبت نام برادرم در سال ششم دبیرستان رازی صورت گرفت، یکی از روزهای خوش و شیرین عمرمان بود که خاطره خوب آن هرگز فراموش نخواهد شد.
ربع قرن بعد از آن سال، یعنی اواخر دهه پنجاه بود و باز سالهای شور و شوق و هیجان و این بار انقلاب شکوهمند بهمن پنجاه و هفت بر ضد حکومت طاغوت و حامی درجه اول آن، آمریکای خونآشام که خوفناکتر از استعمار سیاه انگلستان بود.
آری! سالهای اول انقلاب، سالهای تر و خشک با هم سوختنها، این بار به سببی با استاد رفت و آمد خانوادگی داشتم. روزی به منزل استاد که هنوز در همان خیابان مجاور دبیرستان البرز بود رفتم و اتفاقاً چند تن از شاگردان قدیمیاش مهمان او بودند. ایشان پیشنهاد کردند که برای هواخوری به خارج از منزل برویم. همگی به اتفاق استاد از منزل خارج شدیم. هنوز چند قدمی از منزل دور نشده بودیم که مرد موتورسواری که معلوم بود استاد را میشناسد، توقف کرد و نامهای به دست استاد داد و استاد مثل همیشه با ادب خاصی آن نامه را گرفت و موتورسوار بدون درنگ از آنجا دور شد!
استاد همانجا در میان نگاهها و سکوت حاضران، نامه را بازکرد، ولی مدتی بیش از حد معمول چشمهای استاد به مطالب نوشته شده در آن نامه مشغول بود. گویی مطلبی است که باید چندین بار آن را بخواند! در این لحظه، از سکوت استاد و نگاهش که همچنان بر روی کلمات آن نامه دوخته شده بود، شگفتزده شده بودم. ناگهان استاد با صدای رسا درحالی که همچنان چشمهایش روی صفحه کاغذ بود، گفت: آقایان گوش کنید ببینید برای من چه نوشتهاند: "آقای دکتر محمدعلی مجتهدی! به علت علاقهمندی فراوان رژیم طاغوت به شما! به موجب این حکم به خدمت شما پایان داده میشود...!"
تنها در ریاضیات نبود که فرمولهایش چون وحی به ذهن استاد راه مییافتند، بلکه در همه زمینهها در یافتن کلمات مناسب و پرمعنی برای بیان مقصود، گویاترینش را پیدا میکرد و در اینجا هم گویاترینش را و بهتر بگویم آموزندهترینش را پیدا کرده بود و با زهرخندی این شعر را بر زبان آوردند:
میتوانم ز گناهان همگی توبه کنم!
گنه بیگنهی توبه ندارد چه کنم؟!
و در این لحظه از ما خواستند که او را تنها بگذاریم تا به تنهایی به منزلشان برگردند!
آری! تنهای تنها، با نگاههایمان او را بدرقه میکردیم تا اینکه در منزل را پشت سرشان بستند!
سالها از آن تاریخ میگذرد و من دیگر استاد را ندیدم تا اینکه چند روز پیش، خبر درگذشت استاد دکتر محمدعلی مجتهدی گیلانی را در غربت غرب شنیدم و گریستم! روحش شاد و روانش گرامی باد.
پینوشت:
1- درخت بلوط در زبان فرانسه کنایه از عظمت و بردباری و استقامت است. این عنوان، برگرفته از کتابی است تحت عنوان "درختان بلوطی که میافکنند"، نوشته آندره مالرو، ترجمه سیروس ذکاء، چاپ فرزان.
• ماهنامه گیله وا، شماره 44، مرداد 1376