یادداشت خانم پیمانه قاسمیپور با نام "مادر! هويتم كو؟" در شماره دوم مهر 1383 ضمیمه لاهیجان روزنامه گیلان امروز، همان حرفی را میزد كه تا حدودی درد بیشتر گیلكان است. روح مطلب و جریانِ ساری در آن، حكایت از حسن نیت و علاقه نویسنده به قومیت و هویت خود دارد. اما مشاهده برخی از عبارات در این یادداشت، منِ گیلك را به تفكر واداشت و این تفكر و درنگ زمانی بیشتر شد كه تكرار این نوع عبارات و ابزار اینگونه افكار در شمارههای دیگر نشریات شهری همچون "لاهیجانِ امروز" یا هفتهنامه "لاهیجان" و یا حتی نشریات شهرهای دیگر همچون آستانه اشرفیه و خود رشت نیز مشاهده شد.
در بخش انتهایی این یادداشت، به عباراتی برمیخوریم كه شاید برای عدهای خوشایند باشد، اما عده بیشتری را از خود خواهند راند. برای روشنتر شدن قضیه، نظری دوباره به این عبارات میاندازیم: "دایی لاهیجانی اصیل صحبت میكرد." نویسنده از همینجا در اصطلاح، "لاهیجانی" و "اصيل" را وارد گفتمان خود میكند؛ آنهم با تعريف خاصي كه خود از آنها دارد. اين تعريف در سطور بعدي مقاله بيشتر روشن ميشود، وقتي كه مينويسد: "آن زمان پي بردم كه مادر نيز ديگر لاهيجاني اصيل صحبت نميكند. پدر هم همينطور. خاله هم همينطور. لهجه لاهيجاني اصيل هم مثل بسياري از بزرگان لاهيجاني كمكم از يادها محو ميشود." و چند خط پايينتر ادامه ميدهد كه: "اصلاً كو لاهيجاني اصيل؟ جز عدهاي معدود به هر كه نگاه ميكني يا از روستاها به شهر مهاجرت كردهاند يا از شهرهاي اطراف و نه تنها از لهجه لاهيجاني تأثير نگرفتهاند، بلكه ناجوانمردانه بر اصالت آن نيز تأثيرگذار بودهاند. نميتوان و نبايد از آنها انتظار داشت به اصالتمان، به گويشمان، به لهجهمان رحم كنند. بايد خودمان به خود رحم كنيم. بايد خودمان هويت خود را نجات دهيم."
با اندكي تأمل در اين نقل قولها به چند نكته ميرسيم كه نويسنده مدعي شده است:
1- "لاهيجاني اصيل" غير از آن "لهجهاي" است كه پدر يا مادر يا خاله صحبت ميكنند. آنان كه ساكن لاهيجانند. ابتدا تصور ميشود كه شايد مسأله مورد دغدغه نويسنده، دخول لغات و افعال غيرگيلكي به زبان گيلكي است. اما وقتي بسيار ناآگاهانه كلمه صددرصد عربي "مقراض" را كه يك كلمه وارداتي از عربي به فارسي و از فارسي به گيلكي است جزء "لاهيجاني اصيل" ميداند. همچنین وقتي با ستايش وي از گيلكي مربوط به بيست و پنج سال پيش "دايي" مواجه ميشويم، كمكم به اين نتيجه ميرسيم كه نويسنده مقاله مذكور بيشتر دچار حس قديميگرايي و نوستالژيگونه به گذشته شده و تنها اين گذشته دور را داراي اصالت و اصيل ميداند.
2- با توجه به عبارت بيست و پنج سال و نيز عبارتي كه در آن جوياي "لاهيجاني اصيل" است و آنجا كه ميگويد: "جز عدهاي معدود به هركه نگاه ميكني ..."، ميبينيم دچار تفكرات به شدت پانلاهيجانيستي شده است، به نوعي كه حتي گيلكان مقيم كمتر از بيست و پنج سال در لاهيجان را نيز لاهيجاني نميداند. اينجاست كه مردم اين شهر به دو گروه "اصيل" و "غيراصيل" تقسيم ميشوند.
3- تأثير "جوانمردانه" مردم غيراصيل بر گويش اصيل لاهيجاني، امري است كه نويسنده را رنج ميدهد. به اصطلاح ناجوانمردانه دقت كنيد. گذشته از توهين نهفته در اين واژه، خيلي ساده، نويسنده به گفته خود "عدهاي معدود" را داراي اصالت معرفي نموده كه تحت تأثير و آماج "ناجوانمردانه" فرهنگ و لهجه "غيرلاهيجاني" قرار گرفتهاند.
4- در نتيجه اين مرزبندي است كه نگارنده نتيجه ميگيرد كه نميتوان اميدي به "رحم" اين غيرلاهيجانيها داشت و تنها "لاهيجانيهاي اصيل" هستند كه ميتوانند به "اصالتِ خود" رحم كنند.
حال بهتر است با توجه به اين نكات، به يك جمعبندي برسيم. پس از اين جمعبندي به دو نتيجه غمانگيز ميرسيم.
اولين نتيجه غمانگيز، رشد تفكر تقسيم لاهيجاني و غيرلاهيجاني و پيش كشيدن پارامترهاي سنتي و تاريخ مصرف گذشتهاي چون خون و مدت بيشتر سكونت در منطقه و كسب نوعي "اصالت" موروثي و مبتني بر سنت است. تفكري كه منجر به نوعي "خود برتر بيني" و "من آنم كه رستم بود پهلوان نگري!" خواهد شد. درست همان تفكري كه موجب اضحلال فرهنگي و سقوط اخلاق مدني در لاهيجان شده است.
گذشتهگرايي و افتخار به گذشته و تكرار ملالآور اين افتخارات از نتايج اين طرز تفكر است كه در سطح نازلترش منجر به تنگ شدن جهانبيني صاحبان اين تفكر در حد اصالت عدهاي معدود از شهروندان و غيراصيل و مهاجم خواندن سايرين خواهد شد.
نگارنده اين مقال، منكر تأثيرات منفي رشد مهاجرت بيرويه به شهرمان نميباشد، اما اگر هرگز نيز قبول نخواهد كرد كه از سوي ديگر پشت بام سقوط كنيم و دچار چنين نگاه تحقيرآميزي شويم.
اما دومين نتيجه غمانگيز را بايد در ابعاد كليتري بررسي كرد. تبليغاتي كه اخيراً در سطح شهرهاي گوناگون گيلان و حتي مازندران آغاز شده و به نوعي مشوق و مبلغ خرده فرهنگهاي شهري است كه هدفي جز تجزيه كردن و كوچك نمودن قوميت كلي گيلك را نميتوان براي آن جست. طرح نقشه جغرافيايي لاهيجان در لوگوي روزنامه "لاهيجان" و يا تكرار عباراتي چون "لاهيجاني اصيل" و يا "هويت لاهيجي" كه اخيراً در هر دو نشريه شهرمان به چشم ميخورد، در كنار اصطلاحات و عبارات مشابه در نشريات بومي ساير شهرهاي گيلكنشين، خبر از نوعي كوچكبيني نسبت به هويت و فرهنگ ميدهد.
همان اندازه كه در گذشته، تلاش در ذوب هويت گيلك در كلانفرهنگ تماميتخواه دولتي شده بود، در سالهاي اخير، پس از شكست تفكرات شوونيستي مذكور، تلاش در راستاي خرد كردن و قطعهقطعه ساختن اين هويت به هويتهاي كوچك شهري صورت ميگيرد. تا جايي كه با وجود تمام مشكلات موجود بر سر راه اثبات موجوديت هويت قوم گيلك، عدهاي يا از سر دلسوزي يا از روي ناداني و يا خداي ناكرده از روي بغض و غرض، هر دم بر كوي خرده هويتهاي شهري ميكوبند و جابهجا نامهايي از هويتهاي خرد لاهيجي، انزليچي، طبري يا رشتي و ... ميآورند.
به نظر نگارنده، در شرايط حاضر، هيچ چيز به اندازه اين تفكرات تفرقهانگيز و كوچكانگارانه نميتواند تهديدي براي همبستگي و رشد كلانهويت گيلك باشد. آنگاه كه بهجاي تلاش براي رسيدن به تفاهم قومي و به دنبال آن بهوجود آوردن عرق قومي در بين گيلكهاي گيلان و مازندران، حتي در شهر خودمان هم دست به مرزبنديهاي سنتي ميزنيم. آنگاه كه بهجاي حركت به سوي رسيدن به يك "گويش معيار گيلكي" براي نگارش در متون و مكاتبات رسمي و رهايي از اختلاف، دائم دم از "لهجه" شهر خود ميزنيم. آنگاه كه خود را به خرده هويتهاي شهري راضي نگاه ميداريم، چهگونه ميتوان اميدي به رشد و تثبيت كلان هويت گيلك داشت؟
در پايان ذكر دو نكته را لازم ميدانم. نخست آنكه نگارنده به هيچوجه با طرح مسائل شهري مخالف نبوده، بلكه با اين روش و اينگونه مرزبنديها كه نهتنها موجب جداماندن لاهيجانيها و آستانهايها و رشتيها و انزليچيها و ... از مجموعه گيلك و در نتيجه فروپاشي اين مجموعه ميشود، بلكه موجب چنددستگي در بين اهالي يك شهر هم خواهد گشت، مخالف است.
دوم آنكه، نگارنده اطمينان دارد كه خانم قاسميپور، يادداشت مزبور را با حسن نيت و بهدور از هرگونه غرضي نوشتهاند. اما حرف بنده اين است كه كاش، خانم نويسنده، بهجاي هويت شهري لاهيجاني و "لهجه" آن، سرنوشت هويت قوم گيلك و "زبان" آن را جويا ميشد.
• ضمیمه لاهیجان روزنامه گیلان امروز، شماره 25 و 26، 16 و 23 مهر 1383