زندگی کردن در شهری کوچک که این روزها مملو از فرهنگ غیرشهری است برای فردی مثل من بسیار سخت است. اما چند روزی است که تصمیم گرفتهام برای زیستن در این شهر کارهایی انجام دهم که هم خودم خشنود شوم و هم در آینده تأثیری هرچند اندک، اما در فرهنگ همشهریان امروزیام داشته باشم. من تصمیم گرفتم با تمام دشواریها (که قبلاً هم تجربه کردم)، "فرهنگسازی" در شهرم را در حد توان و وظیفه خودم آغاز کنم. ابتدا تمایل دارم یک خاطره از سالیان نوجوانیام بازگو کنم که تجربهای تلخ در عرصه تلاش آن دوران برای فرهنگسازی "رعایت حقوق یکدیگر" بود.
سال 1375 که 15 ساله بودم و تازه وارد دبیرستان شده بودم، با دوستانم تصمیم گرفتیم به مردم شهر یاد بدهیم چطور در صف تاکسی حق تقدم را رعایت کنند! یکی دو سالی بود که در جلوی بانک ملی دو ردیف (برای دو مقصد شیشهگران و کارگر) میله نصب کرده بودند (مانند میلههای جلوی سینماها) که مردم به ترتیب وارد آن ردیف میلهای شوند و در واقع صف ایجاد شود برای سوار شدن به تاکسی! اما تا آن سال به ندرت کسی را دیدم که از آن صفوف استفاده نماید.
روزهای اول دبیرستان عهد بستیم که در مسیر کارگر (که مقصد من و دو دوست دیگرم بود)، وارد شدن به آن ردیف میلهای و حق تقدم را یاد بگیریم و یاد بدهیم. دو سه روز اول هیچکس جز ما سه نفر صف نمیایستاد و هرکس از راه میرسید سوار تاکسی میشد و یا در جلوی آن ردیف میلهای در خیابان به صورت هرج و مرج گونه میایستاد و کسی به ما توجه نمیکرد و گاهی اوقات حتی نگاهی عاقل اندر سفیهانه به ما میانداختند. کمکم متوجه شدیم که تنها عمل کردن مهم نیست، گاهی باید بیان هم کرد و راه بیان را در بلندتر صحبت کردن با یکدیگر یافتیم (برای اینکه مستقیم تذکر دادن برای دخترهای نوجوانی به سن ما مصیبتهای خود را داشت). مثلاً من و یکی از دوستانم با صدای بلند به یکدیگر میگفتیم: "صف وایسا، نوبت رو رعایت کن" و ... . البته گاهی اوقات بعضی از آدمهای مسن میگفتند: "صف اینجاست" و جایی که خود ایستاده بودند، که نه ابتدای مشخصی داشت و نه انتها را به ما نشان میدادند.
خدا پدر شیطنتهای نوجوانی را بیامرزد که به خاطر ما سه دختر، پسرهای مدرسه ارشاد که آن زمان روبهروی مدرسه ما بود و مسلماً هممسیرمان بودند، برای خودشیرینی و جلب توجه کردن و بهدست آوردن دل ما، پشت سر ما به صف میایستادند، و بعضاً با برخی آدمهای خارج از صف بحث میکردند. این کار ما دو حسن داشت؛ هم شیطنت میکردیم و خوش بودیم و هم وقتی چندین نفر در یکجا به صف میایستادیم، کمکم دیگران هم اضافه میشدند. بعضی روزها استقبال از صف خوب بود و مقدار محدودی "بیفرهنگ" پیدا میشد تا با دیدن آنهمه آدم در صف، باز هم خارج از صف قصد سوار شدن به تاکسی را داشته باشد و گاهی هم نه!
این روند چندین و چند ماه ادامه داشت و گاهی میدیدم که عصرها هم بعضی مردم از آن "صف میلهای" استفاده میکنند. اما بعد از تعطیلات میان ترم که "سه روز" بود، بعد از تعطیلی مدرسه به عادت همیشه وقتی به سمت صف رفتیم، دیدیم ای وای باز همان آش و همان کاسه اول سال تحصیلی بود! (البته باید ذکر کنم، تمام آن مدت که ما سعی در فرهنگسازی داشتیم، هرگز به موقع به منزل نمیرسیدیم و حداقل 20 دقیقه دیرتر میرسیدیم! چرا که آنقدر میایستادیم تا به اصطلاح ایستادن در صف جا بیفتد). دوباره تلاشمان را آغاز کردیم، اما انگار دیگر ثمری نداشت. در بعضی روزها استقبال بود و در بیشتر روزها بیتوجهی و همان نگاههای "عاقل اندر سفیهانه!"
تا پنجشنبه روزی که مثل همیشه مدارس زودتر تعطیل میشدند و مسافر هم بسیار بود، به عادت هر روز وارد صف شدیم، ولی هیچکس ما را نمیدید و میرفتند و جلو میایستادند! حتی پسرها هم دیگر از بس از ما بیمحلی دیده بودند، تمایلی به حمایت و همراهی از حرکت فرهنگسازی ما نداشتند. دوستانم تلاش برای ماندن در صف و آموزش مردم را بیهوده دیدند و خارج از صف سوار شدند و رفتند! اما من به شدت تصمیم داشتم که عهدم را تا آخر ادامه دهم! دقیقاً یادم است یک ساعت و نیم در آن صف میلهای ایستادم و حواسم بود ببینم قانونشکنان بیشتر از چه قشری هستند و زمانی بیشتر عصبانی میشدم که میدیدم دانشجوها هم من را میبینند و نگاهی مردد میاندازند، اما در نهایت، "بیفرهنگی" را به "فرهنگ" ترجیح میدادند و بدون رعایت حق تقدم سوار میشدند.
ساعت نزدیک 2 شده بود و من هنوز آنجا ایستاده بودم و منتظر بودم ببینم کسی موقع سوار شدن به من میگوید: "شما جلوتر بودید، نوبت شماست" یا نه؟! که دیدم خیر! کسی توجهی به این مسأله ندارد. تعداد مسافرها کمتر شد و در نهایت چهار نفر بودیم که تاکسی آمد و من هم سوار شدم، با بغض و عصبانیت! وقتی ماشین حرکت کرد، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بلند گفتم: "خجالت آوره! هیچکس حق کسی رو رعایت نمیکنه! پس این میلههای صف واسه چیه؟ مردم تا کی میخوان بیفرهنگ بمونن؟!" و زدم زیر گریه و البته در طول مسیر، شرح ماوقع را دادم و همسفرانم اظهار تأسف کردند که چرا کسی توجه به حق تقدم نکرده (البته خودشان هم جزئی از همان کسیها بودند)، اما در نهایت با جمله: "همینه دیگه درست نمیشه" خودشان را خلاص کردند.
بعد از آن جریان، من و دوستانم باز هم به صف ایستادن خود ادامه دادیم، اما وقتی مطمئن بودیم چه کسانی بعد از ما آمدهاند و میخواهند زودتر سوار شوند، مانع میشدیم. البته چندی بعد شهرداری ما را خلاص کرد و آن میلهها را برداشت تا شبهه فرهنگ استفاده از آن در ذهن افرادی مثل ما بیشتر از پیش شکل نگیرد و صف تاکسی هرج و مرج گونه را ترجیح دهیم.
در همان دوران بود که در "میدان شهدا" چراغ قرمز نصب کردند و ما بچههای "بیفرهنگ" باز هم سعی کردیم عبور و مرور از خیابان را رعایت کنیم، اما بعد از مدت کوتاهی آن چراغ هم به سرنوشت میلههای صف تاکسی دچار شد و نگرانی ما هم برطرف شد که بتوانیم درس بخوانیم، بهجای آنکه بخواهیم فرهنگ بسازیم!
و اما همه اینها را به تفصیل گفتم تا بگویم در یک عملیات کارشناسیشده (یا نشده)، مسئولین تصمیم گرفتند "میدان شهدا" را خراب کرده و تبدیل به چهارراه کنند و مجدداً چراغ قرمز را راهاندازی کردند. من که از این اتفاق بسی خرسند شده بودم و امیدوار بودم وضعیت ترافیکی منسجمتر شود و میدان که بهنظر من فضای بسیاری را میگیرد و هیچوقت توجیهی برای ساختش در خیابانهای کوچک پیدا نکردم، خذف شده و حتماً رفت و آمد بهتر صورت میگیرد، دوباره به مغزم جرقه زد که باید نوجوانیام را بعد از 12 سال تکرار کنم. روز اول دیدنی بود. چراغ قرمز بود، اما ماشینها رد میشدند. وسط هیچ میدانی نبود، اما میدیدی ماشینها به عادت همیشه همانجا دور هیچ دور میزدند!
اتفاقاً یکی از همان ماشینها قصد رفتن به آستانه را داشت و من مسافرش شدم. در طول مسیر، قوانین راهنمایی و رانندگی را در حد توانم به راننده محترم گوشزد کردم، اما ایشان گوشش بدهکار نبود و تقریباً تمام قوانین را زیر پا میگذاشت و مطمئناً در دلش هم به من بد و بیراه میگفت! عصر همان روز، پلیس راهنمایی و رانندگی شهر با استفاده از مخروطهای شبرنگ، میدان فرمی را مجدداً در همانجای فلکه سابق تدارک دید تا ماشینها دوباره میدان را دور بزنند!
از بد حادثه هر بار نوبت عبور خیابان به من میرسید، چراغ سبز بود و من نمیتوانستم امر به معروف و نهی از منکر کنم. تا چند روز اخیر که به چراغ قرمز خوردم، مدت زمان چراغ حدود 1 دقیقه است. چند ثانیه اول آدمها رد میشدند، ولی بعد از آن گاهی یک نفر که میدید من ایستادهام، میایستاد. برای من یک نفر هم غنیمتی بود. اولین روز یک پیرمرد کنارم ایستاد (البته تمام دانشآموزان رد شدند و این نشان از آموزش صحیح فرهنگ در مدارس و خانوادههاست!) دومین روز، یک دختر جوان ایستاد و اما سومین روز در کنار من 6 نفر ایستادند. البته یک آقای جوان چراغ سوخته روبهرو را به من نشان داد و گفت: "خانم چراغ خاموشه" و من هم به سرعت به چراغ آنطرف خیابان اشاره کردم و گفتم: "از روی اون میفهمم کی چراغ سبزه، کی قرمز."
همان موقع چراغ ما سبز شد و ما چند نفر مثل آدمهای فرهیخته به آن سمت خیابان رفتیم و من هیچ جوری نمیتوانستم لبخند رضایتم را پنهان کنم. از نکات جالب این چند روز این بود که چراغ قرمز عابر پیاده، روشن نیست و فقط چراغ سبزش کار میکند!!!
فعلاً این هدف برایم مهم شده و البته امیدوارم مانند 12 سال پیش، روزی گریه نکنم و یا سرنوشت این چراغ به سرنوشت صفهای میلهای و چراغ قرمز گذشته دچار نشود!
پینوشت 1- همانطور که تاریخ نشان میدهد، این یادداشت در هفته اخیر نگاشته شده است و در این لحظه که مینویسم، درست 5 روز است که چراغهای راهنمایی و رانندگی تبدیل به چراغهای چشمکزن شدهاند و ماشینها عبور و مرورشان به حالت سابق باز گشته است. (حداقل در ساعتهایی که من رفت و آمد دارم، صبحها از 8 تا 10 این وضعیت را دیدم و عصرها از 5 تا 7. احتمالاً باقی ساعات هم همینطور است! و در واقع هنوز هیچ نشده به سرنوشت چراغ قبلی دچار شده است.)
پینوشت 2- وضعیت صفوف تاکسی ظاهراً بهتر شده است و وقتی از بیرون نگاه میکنی و هنوز تاکسیها نیامدهاند، میبینی مردم به صف ایستادهاند، اما تا یک تاکسی میآید، هجوم مردم برای زودتر سوار شدن دیدنی است. مخصوصاً اگر تاکسیها پشت سر هم بیایند و هنوز 15-10 نفر اول سوار نشدهاند، اما آنهایی که تاکسی سوم در جلوی پایشان ایستاده تا ماشینهای جلویی راه بیفتند، بدون اعتناء به افراد در صف مانده، سوار تاکسی میشوند (خب حق دارند تاکسی جلوی پایشان است)!
پینوشت 3- این اتفاقات به من باز هم آموخت که دور فرهنگسازی در شهری که مهاجر روستاییاش روز به روز بیشتر میشود و مسئولین شهریاش بدون کارشناسی، کاری را انجام میدهند، خط بزرگ بکشم!
marmar.moshfeghi@gmail.com